داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٤

نيست. سوارى منو همين خودش خريد. امّا حالا با هم قهريم. به ما فحش ميده. بعد از اون وقايع كه من فرار كردم، درست چهار ماه يزد بودم. اون‌جا فقط با پول سواريم كه برام فرستاده بودند، زندگى مى‌كردم. همين جوون سرم كلاه گذاشت و مغبونم كرد.

شايد به دردتون نخوره كه بدونيد چه جور معامله كرديم و چه جورى سرم كلاه گذاشت ...»

قيافه حريص به دانستن من، او را به سر شوق آورد. جمله استفهام‌آميز خود را، كه از سر بى‌ميلى مى‌جويد، نيمه‌كاره ول كرد و گفت:

«يك روز قبل از اون كه همه شهرهاى اين طرف مازندرون حكومت نظامى بشه، من كسى رو به تهران برده بودم. فردا صبح وقتى برمى‌گشتم، هنوز نمى‌دونستم چه خبره. پايين آمل يه هو ملتفت شدم كه دارند تعقيبم مى‌كنند. سوارى زير پام بود.

همه رفيق‌هاى مازندرون مى‌شناختنش. حتما نشونى‌هاشو كسى داده بود. يك نفر ديگه‌م با من بود. سواريم خيلى بكش نبود. محكم بود امّا نمى‌تونست تندتر از چهل بره. حتما به ما مى‌رسيدند. يك جيپ زير پاشون بود و مثل برق مى‌اومدند.

دنبالمون مى‌كردند. به آمل چيزى نمونده بود. امّا آمل براى ما لونه زنبور بود. اگه پارسال مازندرون اومده بوديد، مى‌فهميديد چى ميگم. حتم داشتيم اگه به آمل برسيم، كارمون تمامه. نزديكى‌هاى آمل، كنار جادّه، يك ميدون گاهى بى‌درختى هست كه تا وسط جنگل ميره. جادّه كه پيچ خورد و سوارى ما از نظرشون غايب شد، فورا تو اون ميدون گاهى پيچيدم و صاف تا وسط جنگل روندم. نمى‌گذاشتم رل هيچ تكون بخوره. خيلى تند مى‌روندم. چرخ‌ها از روى ريشه درختايى كه بريده بودند، مى‌پريد. من نمى‌گذاشتم رل پيچ بخوره. دو سه دفعه سخت برخورد كرد.

حتما لاستيك‌ها روى ريشه درخت‌ها عيب كرد. اين جوونك بى‌غيرتم لابد همينو دستك كرده بود و لاستيك‌هاى ماشين رو اسقاط شده حساب كرده بود و به اصطلاح سوارى رو بى‌لاستيك خريد ...»

نگاهى به جوانك انداخت. مثل اين كه شوفر متوجّه گفته‌هاى ما بود و گاه‌گاهى كه من سرم را رو به جلو مى‌گرداندم، در آينه جلوى او مى‌ديدم كه متوجّه ما است.

اردويى داستان خود را ادامه مى‌داد:

«جيپشون ردّ شده بود. ما ممكن نبود برگرديم. سوارى منو مثل گاو پيشونى سفيد همه از دور مى‌شناختند. باك رو خالى كردم. سوييچو ور داشتم و ماشينو همون‌جا ول كرديم و رفتيم. تهران كه رسيديم مى‌خواستم واسه برادرم بنويسم كه بره و ماشين رو ضبط و ربط كنه. امّا مى‌گفتند كه اورم گرفته‌اند. همه اين‌ها رو مى‌شناختم. با هم رفيق بوديم. واسه همين جوونك كاغذى نوشتم كه بره و كار