داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٧
پخمه نمىافتادم. همين فكر خوابشان هستند. آخر شما را مىگويند زندانى؟ آن هم زندانى سياسى! اصلا يادشان رفته براى چى حبسشان كردهاند. آهاه! چه طوره بروم با اين يارو سربازه چند كلمه حرف بزنم؟ شايد او هم چرتش گرفته باشد و بترسد كه خوابش ببرد ...»
از نو، خود را بىسر و صدا به پشت در رساند و از سوراخ در صدا كرد.:
«سركار! ...»
سركار كه تازه چرتش برده بود، از خواب پريد. چندتا فحش داد و بعد كه فهميد قضيّه از چه قرار است، راست ايستاد. تفنگش را محكمتر گرفت و با قدمهاى سنگين، خود را پشت در رساند. تفنگ را سر دست بلند كرد و با ته آن، از ميان سوراخ در، به پيشانى رحمان حواله كرد. رحمان زرنگى كرد. و خود را كنار كشيد. ته تفنگ در هوا نقطه اتّكايى نيافت و سرباز با همه قوّتى كه به كار برده بود، به جلو، روى در، افتاد:
«پدرسگ وطنفروش! ...» و از روى استيصال افزود:
«حيف كه كليد اتاق پهلوى سركار ستوانه.» «سركار! خوب من چه مىدانستم خوابيدهاى! فكر مىكردم تو هم مىترسى كه خوابت ببره و سركار ستوان بيآد ببيندت.»
«پدرسگ خائن! تو خيال مىكنى من خوشم ميآد بيآم با تو درد دل كنم؟ جون ننت تو بايست مخصوصا چرتت ببره تا سركار ستوان بتونه خدمتت برسه. شكايت مىكنى كه جاتون تنگه! ... ها؟»
و در حالى كه دور مىشد، غرغر مىكرد:
«پدرسگا هنوز نفهميدهاند كه اون ممه را لولو برد ...» رحمان برگشت و از نو به ديوار نمور و خزه بسته تكيه داد:
«... بايد هر طور شده بيدار ماند. من چه مىدانم. زياد نبايد سخت باشد. چه مىشود كرد؟ «قوچى» را مىخواستند از ساعت ده شب تا هر وقت به حرف بيآيد، شلّاق بزنند. او كه به حرف نيآمد كه. بدتر ساكت شد. نزديك بود ديگر نفسش هم در نيآيد. آنها هم خودشان خسته شدند. بعد ولش كردند ديگه. بر فرض هم مىمرد.
مگر چه طور مىشد؟ زيرابىها، يكى زياد مىشدند. من هم همين طور. گيرم خوابم برد. من كه اسير اين پدرسگا نيستم كه. به من مىگويد خائن! واسه هر دفعهام كه مىخواهم برم مستراح، يك تومان ازم مىخواد. مىگويند وكيلباشى، همين هفت هشت روزه، چهار هزار تومان از پول مستراح بچّهها جمع كرده! هه! وطنفروش! چه