داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٩٠
«اون بيست سال اوّل رو كه ولش كن. من از اين بيست و پنج سال ديگهش هم بيست سالش رو انتظار كشيدهام. بيست سال انتظار! همش پنج سال برام باقى مىمونه. پنج سال مگه چه قدره؟ اونم كه اين طورى تمام شد. من اگه مىدونستم اين طورى تمام ميشه. اصلا از جام تكون نمىخوردم؛ يك قدم هم ور نمىداشتم. تو اين همه دهاتى كه من گشتهم، اين همه شهرهايى كه رفتهم، اين سه سالى كه خانه به دوش بودهم، اين همه عكسهايى كه ورداشتم. خوب شد كه همشو سوزوندند.
خوب شد كه چيزيش برام نموند. راستى يادگارهاى خوبى بود. امّا نه، كجاش خوب بود. فقط مىتونست دل آدمو بسوزونه. نمىدونيد چه جور هم مىسوزونه. ديگه چه فايدهاى داشت. اين همه عكسهايى كه دادم روزنومه كردند. اون هم چه جور! اين دوربين من كه از خودمم سگجونتره. اين دوربين من كه دست از سر من ور نمىداره. اين همه آتش كه تو زندگى من باريده، خم به ابروى اين جعبه اسقاط نيآورده. چه سگجونه! از منم سگجونتره! چه جور تونستم درش ببرم. معلوم بود كه دكّونمو آتش مىزنند. منم دوربينمو ورداشتم و در رفتم. درست يك هفته قايم شديم. هر چى داشتيم، گذاشتيم و از صاحبخونه يك چمدون گرفتيم. همش يك چمدون. واسه اين كه بتونيم دوربينو توش جا بديم. از اون وقت تا حالا، خيلى مىگذره. اون شب هم كه مىخواستيم خودمونو راحت كنيم، اون شبم جلوى چشممون بود. شبها تو همون دكّون عكّاسيم مىخوابيديم. همون جا زندگى مىكرديم. سوبلمه رو دوتاييمون خورديم و صاف خوابيديم. تا خوابمون ببره، خيلى طول كشيد. منتظر اين نبوديم كه بخوابيم. منتظر اين بوديم كه بميريم. كه خفه شيم. امّا هى مثل آدمهايى كه نمىتونند بخوابند و از رفيق پهلوييشون مىپرسند كه خوابه يا بيداره، از هم مىپرسيديم. زنم خوابش نمىبرد. نمىمرد. اين جعبه سياه دوربينم، همونجور اون جلو سر پا وايساده بود. مثل آژانى كه مأمورمون بود.
همون طور زل زده بود و ما رو بربر نگاه مىكرد. از دستش راحتى نداشتيم. غصّه پسرم يك طرف، براى من كه ديگه غصّهاى نداشت، امّا اين زنك رو بگو، دلش ديگه داشت مىتركيد. خودشو مىكشت. دو سه ماه اوّل، همش گريه مىكرد. از بس زق زده بود، ديگه حوصله منو سر برده بود. غصّه اين يك طرف، اين آژانه هم ديگه برامون عذابى شده بود. ولمون نمىكرد. ديگه كمكم باهامون آشنا هم شده بود و مىآمد تو دكّون، چايى هم واسش درست مىكرديم. با هم سيگارم مىكشيديم. برام درد دل هم مىكرد. امّا باز مىرفت گزارش مىداد- سرشو بخوره- چهلتام دروغ و دغل روش مىگذاشت. همون گزارشهاش بود كه پدرم رو درآورد. هيچ مىدونيد چند دفعه واسه همون گزارشها ازم تحقيقات كردند؟ چه حرفها كه ازم نپرسيدند.