داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٧

مى‌خواست بتواند به آن جا برود و درياى جنوب را هم ببيند. ولى پولى را كه از مزد كارش در ساختمان زندان شهر جمع كرده بود، كفاف خرج اين سفر دور و دراز را نمى‌داد. دو سه بار پيش خود فكر كرده بود كه بقيّه خرج سفر را از خود اسپندار قرض كند و برود؛ ولى باز خجالت كشيده بود. امشب سرانجام تصميم خود را گرفت و گفت:

«بوشهر كه ميشه رفت. اون‌جا آشنا هم زياده. ما زيراب كه بوديم، بوشهريارو مى‌شناختيم. لابد اونا هم اسم ما رو شنيده‌اند. حتما چيزهايى به گوششون رسيده ...»

اسد اين جمله را سنگين و موقّر ادا كرد. اسپندار ناراحت شده بود. و غرغر اوستا محمّد ولى، اسد را از حرف زدن بازداشت:

«پس من چه كنم؟ من ديگه كجا مى‌تونم كار گير بيآرم؟ اين‌جا مردم كجا پول دارند كه بتونند خونه بسازند؟ كار هم فقط همين جور جاهاى لعنتى پيدا ميشه. من كه نمى‌تونم واسه مردم خونه مجّانى بسازم. اگه مى‌تونستم كه مى‌كردم. حالا كه نمى‌تونم، ديگه چرا ديواراى زندون شهرشون رو بالا ببرم. من ديگه پير شده‌م. برام قباحت داره. عرضه اسدرم كه ندارم. مى‌ترسم. خودش مى‌دونه. تنهايى هم مى‌تونه كار زندونو تمام كنه. سوراخ سمبه‌هاشو خوب بلده. ديگه باقيش به من چه؟ من كه ديگه اوس مدولى چهار ماه پيش نيستم. بايس بذارم فرار كنم. بدبختى اينه كه بندر عبّاسم نمى‌تونم برم ...»

اسپندار در فكر فرو رفته بود. راه انداختن كار تبعيدى‌ها در كرمان، كار ساده‌اى نبود؛ تبعيدى‌ها را در اوّل ورودشان، هم‌چون جذامى‌هاى نشان‌دار، همه از خود مى‌راندند. ولى براى او كاملا يك‌سان بود. اگر از كرمان هم تبعيدش مى‌كردند، به كجا مى‌فرستادندش؟ در دادگسترى دو سه بار به او غرغر كرده بودند و رييس شهربانى نيز، در يك جلسه خصوصى، از او دوستانه خواسته بود كه در اين كارها مداخله نكند.

اسپندار يك‌بار ديگر فتيله چراغ را پايين كشيد و گفت:

«اسد! ممكنه بتونم از رييس شهربانى برات اجازه خروج بگيرم. ميناب هم رفيقى داريم كه بهش معرّفيت مى‌كنم. اوستا چيزيش نيست. حوصله‌ش سر رفته.

مى‌تونى اون جاها كار كنى؟»

معلوم بود كه ديگر اين سؤال لازم نيست. اسد خوش‌حال شده بود. غرغر اوستا محمّد ولى بند آمده بود و از شب خيلى مى‌گذشت. آن دو نفر زيرابى ديگر، خاموش چشم به زمين دوخته بودند و تكان نمى‌خوردند.

وقتى خداحافظى مى‌كردند، اسپندار، اوستا محمّد ولى را به كنارى كشيد و گفت:

«اوستا! تو ديگه خودتو از ما مى‌دونى! نيست؟ من از تو مى‌خوام كه ديگه‌