داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٩
زندانى كنند. چالوسىها را لابد شنيدهاى كه در خود كلوبها حبس كرده بودند. آن كه نشد. من مىخواستم آب درياى جنوب را هم ببينم. اين جاها خيلى زودتر به حرفهاى ما اخت مىشوند. مثل اين كه به گوششان آشنا است. وقتى واقعه زيراب و همه وقايع شمال را برايشان تعريف مىكنم، مثل اين كه هر كدامشان خواهر و يا برادرى در آن جاها داشتهاند كه برايشان اشك مىريزند. مثل يك قصّه شيرين گوش مىكنند. خيلى خودمانى هستند. من هم درست جنوبى شدهام. دارم سياه مىشوم.
حتم دارم يكى دو ماه ديگر، مثل اين رفيق تازهام، دراز و باريك هم خواهم شد.
زندگى تازهاى است. خيال داريم يك ماه بعد برويم به قشم. مىگويند آنجا كار خيلى زياد است. فصل ماهىگيرى كه بگذرد، كار آنجا شروع مىشود. من اگر بتوانم، خودم را به بوشهر هم مىرسانم. اينجا خيلى زود با آدمگرم مىگيرند. رفيق همخانه من قد بلندى دارد. حيف كه كمى باريك است. مىگويد اصلا اهل لار است. از ده فرار كرده. با كدخدا دعوا كرده بوده. خيال دارد به هند برود. مىترسد حتّى آنجا هم به سراغش بيآيند. اوّلها خيلى وحشت داشت. من چشم و گوشش را كمكم پر كردهام. با هم خوب رفيق شدهايم. خيال دارم منصرفش كنم. خودش هم نمىداند از هند چه مىخواهد. خيلى به وصالى شباهت دارد. از وصالى خيلى لاغرتر است. امّا درست مثل او است. صبحها با هم ورزش مىكنيم. اينجا از سرما خوردن هم ترسى در كار نيست. گرچه مالاريا در انتظارمان است. من هم ديگر خيلى مردنى نيستم.
اصلا خيلى عوض شدهام. شبها كه در سكوت دريا، چراغ بادى به دست، در تالاب كم عمق كنار دريا، دنبال ماهىها تور مىاندازيم و براى همديگر درد دل مىكنيم، نمىدانم چرا به ياد وصالى مىافتم. به ياد آن درد دلهاى آخرى كه با او كردم. هنوز نمىتوانم او را از ياد ببرم. نه ... اصلا نمىتوانم فراموشش كنم. من كه نديدم. ولى صداى آخرين تيرهايى كه در آن چند روز به گوش مىرسيد، حتما همانهايى بوده كه قلب وصالى را از كار انداخت. عين آن صداها هنوز در گوش من است.
علاقهمندىهاى تازهاى كه پيدا كردهام، جاى خيلى از غصّههاى مرا گرفته امّا وصالى را نمىشود فراموش كرد. هيچ چيز جاى غصّه او را پر نمىكند. هيچ چيز. جاى غصّه او به قدرى بزرگ است كه خودم هم وقتى فكرش را مىكنم، گيج مىشوم. مىخواهم بگويم به بزرگى دريا است. هيچ نفهميدم به سر نامزدش چه آمد. شماها را كه حالا آزاد كردهاند. بالاخره لابد يك كدامتان به خلخال خواهيد رفت. لابد او را پيدا خواهيد كرد. حتما پيدايش كنيد. حتما براى من بنويسيد. نمىدانم تا به حال از من خبرى داشتهايد يا نه. خودم هم نمىدانم در اين مدّت چهها بر من گذشته. اين قدر مىفهمم كه خيلى عوض شدهام. همين قدر حسّ مىكنم كه راه خودم را بهتر از پيش