داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١١٩
رسيد- براى وزارت فرهنگ كه نه، باز هم درخور شأن او نيست، مثلا براى رياست دانشگاه، هيچ كس بهتر از او در ميان سران نهضت پيدا نمىشود. البتّه خود او هم در گوشه و كنار در اين باره مطالبى شنيده است. ولى هرگز به روى خود نيآورده است.
امّا اين را هم فراموش نكرده است كه در ملاقاتهاى با آن دوست تازه نماينده شدهاش، گاهى درباره مقرّرات دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات رياست آن سؤالاتى بكند و در ميان كتابهايى كه اخيرا زينت بخش كتابخانه شخصى او شده است، يك «راهنماى» دانشگاه هم هست به زبان فارسى، و چند كتاب ديگر به يك زبان نيمه آسيايى و نيمه اروپايى كه روى همه آنها كلمه «اونيورسيتت» را مىشود خواند.
البتّه درست است كه خدادادخان به آينده چشم دوخته است، ولى اين طور نيست كه فكر درباره اين آينده، او را از زندگى روز، از اجتماعى كه در آن مسؤوليّت مهمّى دارد و از رهبرى مردم، منصرف كند. فكر و ذكر او اين است كه هر روز بهتر از روز پيش مطبوعات حزبى را اداره كند؛ آدمهاى حزبى را تربيت كند؛ نهضت را قدم به قدم به جلو براند و هر چه بيشتر كه ممكن است، وسايلى برانگيزد تا هم خودش و هم ديگران- از «فولادهاى آب ديده» گرفته تا تازهكارها- گذشته را به فراموشى بسپارند و به آينده بپيوندند. و آينده، چه بيايد چه نيايد، براى او فرقى نمىكند. چون او حالا ديگر پشت به كوه قاف داده است. حالا ديگر زندگيش معنايى به خود گرفته است. حالا ديگر آب هرزى نيست كه به مردابى فرو برود. حالا ديگر عضو فعّال كميته مركزى شده است.