داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣١

گويا او خبرهايى داده بود و گفته بود كه مواظب باشد.

از تهران كه براى او هيچ‌گونه خبرى نمى‌فرستادند. اداره معدن هم كاملا ساكت بود. حتّى پاسخ گزارش اخير او را درباره افزايش محصول بى‌جواب گذاشته بودند.

«خوب. جناب آقاى مهندس! گزارش ميدن كه كارگرهاى معدن شما مسلّح‌اند.

نيست؟ چرا اين قدر گرفته‌ايد؟ به هر جهت دولت دستور داده كه با همكارى شما همشونو خلع سلاح كنيم. اين طوره. البتّه خود شما هم مى‌دونيد كه موقعيّت خيلى باريكه. البتّه من تقصيرى ندارم. امروز هم موقع تعطيل كار يك كارگر مسلّح ديده شده. راستى حالا هم كه كارگرهاى شما تيراندازى كردند. لابد. شما شنيديد؟»

مهندس با خونسردى گفت:

«من از همه اين حرف‌ها بى‌اطّلاعم.»

«براى من فرق نمى‌كنه. من قادرم كه صحّت دلايل همه اين خبرها رو از خود شما بشنوم.»

مهندس از ميان خنده تمسخرآميزى كه بر لب داشت، گفت:

«فكر نمى‌كنم.»

افسر بلند شد. هفت‌تير خود را روى كمربندش جابه‌جا كرد. دست‌ها را به پشت گذاشت و شروع به قدم زدن كرد.

«به هر جهت من مأموريّت دارم كه تمام معدن رو بازرسى كنم. چه بايس كرد؟

خونه‌هاى كارگرهارم بايد بگرديم و همه اسلحه‌هايى رو كه از شاهى و بهشهر به زيراب آوردند، جمع‌آورى كنيم. شما خودتون مى‌دونيد.»

«اگه من در اين جا مسؤولم، بله سركار ستوان اجازه نمى‌دهم كسى با سلاح وارد تونل‌ها بشه. چه مى‌فرماييد؟ وگرنه بازرسى ساده شما، و يا هر كس ديگر كه اشكالى نداره؛ البتّه مأموريت رسمى هم بايد داشت.»

افسر فرمانده مثل ترقّه از جا پريد:

«جناب آقاى مهندس! وقتى كارگرهاى شما مسلّح‌اند و به سربازهاى من شليك مى‌كنند و با همان سلاح‌ها تمام سوراخ سمبه‌هاى معدن رو در اختيار دارند، چه طور شما اجازه نميديد كسى با سلاح وارد معدن بشه؟ واقعا چه مسخره‌اى؟ ...»

و در حالى كه به طرف در مى‌رفت، اضافه كرد:

«خواهش مى‌كنم بفرماييد تا مدرك هم به شما نشان بدهم.»

مهندس به دنبال او بيرون رفت. و در يك لحظه كه كسى متوجّه نبود، به شوفرش حالى كرد كه كارگران را با تلفن از ماوقع آگاه سازد.

سرجوخه حيدر باباخانلو طبق دستور افسر فرمانده، جلو آمد و گزارش داد كه در