داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٤
آن روز وقتى تاريك شد و چراغها را هم كه روشن كردند، هنوز از ايوزخانى صدايى برنيآمده بود. ولى ديگر داشت بىطاقت مىشد. او را توى هيزمدانى انداخته بودند. تنها بود. رنگش سياه شده بود و مغزش سخت مىكوبيد. صبح تا حالا روى هيزمهاى ناصافى كه مىلغزيدند و از زير پا درمىرفتند، قدم زده بود و دور اتاق را پيموده بود. اوّل مىشمرد. ولى بعد حساب از دستش در رفت و نفهميد چند صد يا چند هزار بار، ... اين مهمّ نبود. شانههايش داشت مىتركيد. سرانجام فكر خود را جمع كرد. تصميم گرفت و رفت پشت در و با عصبانيّت تمام، با لگد، در را به كوبيدن گرفت. صداى پاى يك ژاندارم در تاريكى دالان پيچيد. در شعله يك چراغ بادى، در را به روى او باز كردند و همراه چهار ژاندارم و دو نفر از رفقاى هم زندانش، او را روانه بيابان ساختند.
مىرفت كه اعتراف كند.
وقتى از بيابان برگشتند و او را در سلولش تنها انداختند و رفتند، ديگر نگذاشتند كه رفقايش در باز كردن دكمههاى شلوارش هم به او كمك كنند. او بود و دستبند سنگين او، و شانههايش كه از درد مىخواستند بتركند. ولى اكنون همه اينها گذشته بود. و او فقط در فكر قفسه سينه خود بود. خود او حتم داشت كه زنده خواهد ماند. مىگفت من به اين سادگى نمىتوانم بميرم. شب دوّم، يك نفر ديگر از رفقايش را به سلول او فرستادند. او دستبند نداشت. اين خوشبختى بزرگى بود.
وقتى از بيابان برگشتند، و چشمهاى ايوزخانى با تاريكى هيزمدان آشنا شد و توانست رفيق به خواب رفتهاش را در گوشه سلول تشخيص بدهد، او را بيدار كرد:
«پاشو! پاشو! مگه تو اين سرما ميشه خوابيد؟ ...»
و از او خواست كه هيزمهاى خزه بسته و تر را رديف، كنار ديوار بچيند. و تا سحر، رفيقش با پلكهاى باد كرده، هيزمهاى ناصاف و ضخيم را كنار ديوار سر پا نگه مىداشت و او با يك لگد محكم، هر كدام را نصف مىكرد. مىگفت مىخواهم دستهاى شكسته و از دست رفتهام را در پاهايم بازبيابم.
شب سوّم، اين وسيله را هم از او گرفتند. و باز او بود و تاريكى شب و صداى پاى سنگين ژاندارم نگهبان، كه در زير سقف كوتاه دالان مىپيچيد.
كار تمام شده بود. دو نفر زندانى داوطلب آن شب، در زير سرنيزههايى كه تاريكى شب از آنها به هراس مىافتاد و مىگريخت، چهار گلّه اطراف را هم كنده بودند. دوى بعد از نصف شب بود. سگها هم از صدا افتاده بودند. سوز كمكم بند مىآمد.
مىبايست راه مىافتادند. ايوزخانى هنوز روى برف افتاده بود. ديگر به خودش هم