داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٠
ارشد، در درّههاى زيراب مىانديشيد، چيزهاى ديگرى را درك مىكرد. هنوز نمىدانست چه خبرها بايست شده باشد، ولى هر چه بود، پيدا بود كه وقايعى در پيش است. صداى خرد شدن برگهاى خزانزده، در زير چرخهاى ماشين نيز، در گوش مهندس چنين مىخواندند كه به زودى خبرهاى تازهاى اتّفاق خواهد افتاد.
به بهدارى معدن رسيده بودند. ساعت چهار بود. جلوى عمارت بهدارى، ده نفر سرباز روى زمين دراز كشيده بودند و دست به روى ماشه، به طرف عمارت «٩ دستگاه» قراول رفته بودند. يك سرجوخه هم در ته صف، قنداق يك مسلسل سبك را به دوش خود تكيه داده بود؛ و همه منتظر فرمان بودند.
مهندس خود را به عجله، به اتاق مدير بهدارى رساند. يك ستوان سوّم پشت تلفن نشسته بود. و هفت تير خود را پاك مىكرد. مهندس خود را معرّفى كرد و پرسيد:
«حتما اين دو دفعه شما پشت تلفن بوديد؟» «يك بار گفتم اين به شما مربوط نيست.»
«البتّه به اين طريق مسؤوليّت هر ...» افسر با خنده خشك و بريده خود كلام او را قطع كرد:
«جناب آقاى مهندس! كار از اين كارها گذشته؛ ... نيست؟ خواهش مىكنم بفرماييد ...»
و دوباره به پاك كردن سلاح خود پرداخت.
مهندس هاج و واج مانده بود. ناچار از اين مقوله درگذشت و گفت:
«خوب. اين تيراندازى سربازهاتون براى چى بود؟»
«اختيار داريد جناب آقاى مهندس ... اين كارگرهاى شما بودند كه تيراندازى مىكردند. توى «٩ دستگاه» سنگر گرفتهاند؛ نيست؟ ...»
ديگر مهندس همه چيز را درك كرده بود. كمى به قيافه اين افسر تازهكار، كه نمىدانست چهگونه كار خود را شروع كند، خيره شد. خونسردى خود را باز يافت و گفت:
«صحيح ...!»
و ساكت در گوشهاى نشست.
افسر، آدمى بود كوتاه قد، باريك با رنگى پريده و چشمهايى پف كرده. موهاى روغنزده خود را كه در نور چراغ مات اتاق برق مىزد، از ميان سر، باز كرده بود و يك مسلسل دستى، روى ميز پهلوى دست او بود.
مهندس به ياد ملاقات ديشب خود با كارگرى كه تازه از شاهى مىرسيد، افتاد.