داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٢

قرار شد مرا در پيش آمدهاى محتملى كه ممكن است تا قبل از چالوس اتّفاق بيفتد، كمك كند.

اردويى هم مثل من بارى نداشت. چمدان كوچك خود را زير صندلى دوّم، كه با هم روى آن نشسته بوديم، گذاشت و راه افتاديم.

سرسبزى و طراوتى كه در همه جاى مازندران چشم را خيره مى‌كند، اين جا، در كنار جادّه پر از گرد و خاكى كه ما را به سوى آمل و بعد هم به چالوس مى‌برد، از غبار اندوه پوشيده شده بود. ولى دورتر از جادّه خاكى و سفيدى كه در وسط مزارع مى‌پيچيد، شالى‌زارها با «نفار» هايى كه پايه‌هاشان در ميان رطوبت زمين پوسيده شده بود و به آن اطمينانى نمى‌شد كرد، و دخترهاى چارقد به سرى كه از ميان صيفى‌كارى‌ها، سبدهاى خربزه به سر داشتند و به طرف شهر مى‌رفتند، هنوز تماشايى بود. در آن دورها مهى كه باقى مانده ابر پر بركت دو روز پيش بود، هنوز بر فراز درخت‌هاى درهم پيچيده جنگل موج مى‌زد. و حتّى سفال‌هاى طاق كوخ‌هاى معدودى هم كه در كنار جادّه از وسط درخت‌ها پيدا بود، سبزى زده بود.

سرانجام سر صحبت ما باز شد. يادم نيست از كجا شروع كرديم. شايد او از مقصود من در اين سفر پرسيد و من هم مقصد او را سؤال كردم؛ و يا من به دانستن شغل او علاقه‌مندى نشان دادم و او نيز مى‌خواست بداند كه من در تهران چه مى‌كنم.

سرانجام به او گفتم:

«بابل خيلى خلوت بود. توى كوچه‌ها و خيابون‌هاى شهر شما من فقط سفال بام خونه‌ها رو مى‌ديدم. همش همين. چيز ديگه‌اى از شهر شما براى من جالب نبود.

راستى چرا. فقط وقتى هم كه كف چوبى اتاق‌ها زير پام صدا مى‌كرد، محيط تازه‌اى رو حسّ مى‌كردم ...»

با علاقه زياد حرف مرا بريد و گفت:

«من نمى‌دونم از بابل ما چى مى‌خواستيد كه توش نديديد. به نظرم اگه پارسال بابل بوديد، تازگى‌هاش واسه شما- كه توى تهران سوت و كور اون وقت زندگى مى‌كرديد- بيش‌تر بود. شايدم نبود. به هر جهت بابل كه ديگه بابل من نيست.»

«مگه شما در بابل كار نمى‌كنيد؟» «نه. من كارى ندارم كه بكنم. يك ساله كه از بابل آواره‌ام.»

از شيشه روبه‌رو به جادّه خيره شده بود و اين جمله را با يك دنيا آه و درد گفت.

من پرسيدم:

«پس حالا كجا ميريد؟» «نمى‌دونم. شايد چالوس، شايد تهران، شايدم به اصفهان ...»