داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٣
و بىاين كه من سؤال ديگرى كرده باشم، حرف خود را دنبال كرد:
«اون وقتها كه هنوز صاحب ماشينام بودم، سالى يك دفعهم رنگ دريا رو نمىديدم. همين دريايى روكه زير گوشمونه. هميشه پشت رل ماشين باريم نشسته بودم و جادّه سارى و آمل زير پام بود. همه شهرهاى مازندرونو هفتهاى يك دفعهم شده بود مىديدم. خيلى كم بار مىزدم. ماشينم در اختيار رفقام بود. راستى لابد شمام از وقايع اون وقتا خبرى شنيديد. ما اون وقتا تو مازندرون فقط حزبى نبوديم.
خود من دو شب دم دروازه آمل كشيك دادهم. مثل ريگ واسه مخالفين ما تفنگ مىفرستادند. مىبايس حساب اين تفنگها رو نيگه مىداشتيم، وگرنه سر دو روز مىخوردنمون. كار من با ماشين باريم همين بود. مادرمو هفته به هفته هم نمىتونستم ببينم. سوارى هم كه زير پاى برادرم بود. يا تهران بود، يا گرگان و دشت.
خودشون بنزين مىخريدند و هر جام كه مىرسيديم، چيزى پيدا مىشد كه بخوريم و از گشنگى نميريم. دو سال كار من اين بود ...»
من ميان حرفش دويدم و گفتم:
«پس اون جوونكى هم كه پريروز ما رو به بابلسر برد برادر شما بود؟» «بله.»
«لابد ماشين سواريش هم همون بود كه حالا مىگفتيد؟»
«نخير ... سواريم تو همون وقايع چند روزه اوّل از بين رفت. بارى رو دو ماه پيش از اون فروخته بودم و خرج سوارى كرده بودم. خيلىها رو آن روزها به تهران بردم و عدّه زيادى رو از تهران به اينجا رسوندم. اونهايىشون را هم كه نمىبايست آفتابى مىشدند، دو سه شب خونه نگهشون مىداشتم. بعضىهاشون چه جوونهاى خوبى بودند. شما اونا رو نديده بوديد. خيلىها خودشونو اينجا و همه جاى ديگه رفيق آدم مىدونند. امّا اگه تو دنيا بشه رفقايى پيدا كرد، همونها هستند. همين.»
آفتاب زيباى اين دو سه روز، گل و لاى جادّه را خشك كرده بود و از زير چرخهاى اتوبوس، در عقب ماشين، غوغايى از گرد و خاك به پا مىشد. اردويى خيلى چيزها داشت كه بگويد. با همه عجلهاى كه در حرف زدن داشت، درست پيدا بود كه اگر تا چالوس هم سؤالى نمىكردم و او را مىگذاشتم كه يك ريز حرف بزند، باز هم نمىتوانست دل پر خود را خالى كند. ولى من چيزهاى ديگرى را هم لازم داشتم بدانم. پرسيدم:
«پس شمام شوفر بودهايد! لابد حالام ميريد ماشينى چيزى بخريد؟ ...»
«نخير. برام چيزى باقى نمونده كه باهاش بتونم ماشين بخرم. همين شوفرى رو كه پشت رل نشسته مىبينيد؟ درسته كه جوون شوخيه، امّا راستش رو بخوايد آدم