داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٢
ساعت سه و پنج دقيقه، از طرف عمارت «٩ دستگاه» سه رگبار شليك شده و آنها هم ناچار جواب دادهاند و اكنون هم منتظر دستور هستند.
خيال مهندس از طرف كارگران راحت بود. ولى نمىدانست بعد چه خواهد شد.
هيچگونه كوششى مفيد نبود. خود را و ماشين خود را مجبور بود و در اختيار افسر فرمانده بگذارد. با هم به ايستگاه آمدند. افسر فرمانده با تلفن براى افسر راشد خود گزارش داد و مهندس تنها كارى كه توانست بكند، اين بود كه پس از او گوشى را بردارد و آن چه را كه گزارش داده شده بود، تكذيب كند.
مه كمكم غليظتر مىشد و اكنون حتّى هيكل بارانداز هم كه در صد قدمى محوّطه ايستگاه بود، از لاى مه به سختى تشخيص داده مىشد. چند سرباز در محوّطه ايستگاه پاس مىدادند. قطار مسافرى هنوز نرسيده بود. افسر فرمانده دايما ساعت خود را نگاه مىكرد.
«آقاى مهندس! از اين ساعت حقّ نداريد از من جدا شيد. البتّه خواهيد بخشيد.
گزارش وقايع رم دادهام صورت جلسه كنند. البتّه امضاء خواهيد فرمود.»
مهندس جوابى نداشت كه بدهد. بيرون ايوان، روى نيمكت چوبى ايستگاه نشسته بود و از ميان دود سيگار خود دنبال شبح وقايعى مىگشت كه در انتظار زيراب و كارگران آن بود.
ساعت نزديك پنج بود. قطار پنج و نيم مىرسيد. مهندس را در يكى از اتاقهاى دور افتاده ايستگاه توقيف كردند و يك قراول دم در گذاشتند. نيم ساعت بعد قطار مسافرى هم در ميان سكوت بدرقه كننده آن اطراف، حركت كرد و پس از چند دقيقه درّههاى زيراب را پشت سر گذاشت و از وقايعى كه در آن مىبايست اتّفاق بيفتد گريخت.
مقدّمات كار فراهم شده بود. اضطراب مهندس به حدّ اعلى مىرسيد. چه خوب بود اگر مىتوانست از تهران خبرى داشته باشد و يا يك دم پاى راديو بنشيند. ولى نه كسى جز اين دامن به كمرزدهها و سرنيزه به دستها، از تهران مىآمد، ... و نه راديويى در دسترس بود. قطار كه رفت، او را آزاد گذاشتند كه در محوّطه ايستگاه زير نظر سربازها قدم بزند. به قدرى مضطرب بود كه حتّى فراموش كرده بود كه سوزنبانها و كارگران ايستگاه او را مىشناسند. موقعيّت خود را از ياد برده بود. فقط به وقايعى مىانديشيد كه همچون شياطين لجوج، روى سيم نقّاله درّههاى زيراب، و روى بام خانههاى كارگران به رقص درآمده بودند و بىتابى مىكردند.
گزارش تهيّه شده بود. آوردند كه مهندس امضاء كند. او فقط خنديد. حتّى يك كلمه حرف هم نزد. افسر فرمانده با لحنى دلسوز گفت: