داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١١
من كه نه ضررم به كسى مىرسيد و نه منبرم روى دوش كسى سنگينى مىكرد. پس چرا از راه رسيد و بىمقدّمه، با باتونش، به سراغ منبر و شمعها رفت؟ چرا اهل محلّ حرف نزدند؟ امّا اين باتونها هم راستى بد چيزهايى است ها ...»
اين افكار او بود. ولى باز هم ته دلش كمى خوشحال بود. خوشحال بود كه اقلّا خودش را با باتون نزده بوده است.
مردمى كه براى شنيدن روضه، و يا براى دستنماز گرفتن و بيرون رفتن، وارد مسجد مىشدند و از كنار منبر مىگذشتند، يك دم هوا را آرام نمىگذاشتند و جريانى كه ايجاد مىشد، شعله شمعها را هميشه به يك سو كج نگاه مىداشت و از همان سو آنها را به اشك كردن وامىداشت.
شمعها، نامرتّب و درهم، به گل نشسته بودند و گاهگاه نيز با شعلههاى خويش گويا به در گوش هم روضه مىخواندند و بلافاصله اشك از يخه و آستين خود سرازير مىكردند. خدا را چه ديدهايد؟ از عاشق و معشوقى شمع و پروانه كه خيلى شنيدهايد، از كجا كه اين همه اشك به خاطر عزيزان زهرا نباشد؟
شمعهاى گچى، خوش تركيبتر، و سرافرازتر، با وقار تمام، از اين كه در اين شب عزا، لباس ماتم نداشتند كه به تن كنند، ساكت ايستاده بودند و دم نمىزدند.
شمعهاى كافورى باريك- كه با وقاحتى تمام، لباسهاى رنگارنگ بر تنشان كرده بودند- شرمگين و سرافكنده، پشت خم كرده بودند و رو از ديگران مىپوشاندند. و شمعهاى پيهى كه مورد توجّه هيچكس نبودند و بدتر از همه روى پاى خويش هم بند نمىتوانستند شد، يا از كمر مىشكستند و يا به چوب منبر تكيه مىكردند و در و ديوار را به آتش بخل و حسد خود مىسوزاندند.
بابا صالح مىرفت و مىآمد و با خوش خلقى تمام، با همه حرف مىزد و وقتى كه صاحب حاجتى نبود تا شمع روشن كند و نياز آن را بدهد، ذكر مىگفت و با شمعها ور مىرفت. بچّهها را كه دم به دم مىآمدند و از او پيه مىخواستند تا شيطانك بسازند، راه مىانداخت و گاه به بعضى از آنها هم، كه آب و رنگى داشتند، يك شكرپنير مىداد. الاغ روضهخوانهايى را كه پياده مىشدند و تند به مسجد فرو مىرفتند، نگه مىداشت و با سر و گردنشان ور مىرفت. و گاه هم داد مىزد:
«آهاى! شمع هم داريم، هاى ...»
از دخل منبردارهاى مسجد شاه خيلى شنيده بود. حتّى مىدانست كه منبرهاى مسجد شاه، هر شب قتل، سرقفلىهاى كلانى دارد. ولى حلّ كردن اين مسأله براى او مشكل بود كه يك وقتى، نمىدانست كى، شنيده بود كه معامله سرقفلىدار حرام است. اگر اين نبود، و اگر مىتوانست راه حلّى براى اين مسأله پيدا كند، او هم