داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٣
بيرون بيآد. به درك! نيآد ...»
اسد كه مىديد استاد او با چه دلگرمى و علاقهاى به گفتههاى سر و ته شكسته و ناقص او گوش مىدهد، تعجّب مىكرد. از زيراب به بعد، جز فحش و ته تفنگ چيزى نديده بود و اكنون از اين كه مىتوانست دل راحت روى سكّوى قهوهخانههاى شهر بنشيند و با استاد خود درددل كند، از شوق به گريه مىافتاد. حتّى يكى دوبار گريه هم كرد و اوستا محمّد ولى كه روزهاى اوّل گمان مىكرد از غصّه مادر يا برادرش چنين بىتابى مىكند، او را خيلى دلدارى داده بود و حتّى خواسته بود كه او را به خانهاش ببرد و دلجويى بيشترى از او بكند.
ديگر با هم دوست جان در يك قالب شده بودند و اسد با لهجه نامأنوسش چيزى نبود كه براى بنّاى كرمانى خود نگفته باشد.
اسد در ميان سكوتى كه ديگران را در خود فرو برده بود، تند و با حرارت، بى اين كه مهارتى در حرف زدن نشان بدهد، اين طور صحبت مىكرد:
«ديگه چهطور ميشه تو ساختمان محبس كار كرد؟ بله؟ من به اوستا كارى ندارم.
خودش مىدونه. چه در اون جا كار بكنه، چه نكنه، در اين شهر انقدر سرشناس هست كه از گرسنگى نميره. خوب براى خودش بنّايىيه. همه هم منّتش رو مىكشند. ما حرفهامون رو با هم خوب زدهيم. نيست اوستا؟ ... با هر كپه گلى كه من زير دستش خالى كردهم، يك دليل براش آوردهم كه ديگه نبايس تو اين بنا كار كرد. اونم همش رو شنيده و با هر آجرى كه كار گذاشته، اقلّا دو دفعه حرفهاى منو تصديق كرده ...»
اتاق را يك لامپاى ده روشن مىكرد. اسد و دو نفر ديگر از زيرابىها، يك ميز و يك تخت سفرى «اسپندار»، داديار جديد شهر كرمان و دو صندلى خالى، روى هم رفته، اتاق را پر كرده بود. استاد محمّد ولى بنّا هم، در گوشهاى، صندلى را به كنارى زده بود و روى زمين پهن شده بود. يك عسلى گرد، با يك روميزى چهار گوشه قلمكار، زير چراغ گذاشته شده بود و از جارختى اتاق، نه پالتويى آويزان بود و نه كلاه و شال گردنى.
اوستا محمّد ولى سرش را از روى دستش- كه به صندلى تكيه داشت- برداشت و دنبال حرف اسد را گرفت و رو به اسپندار اين طور گفت:
«براى خودتون هم كه گفتهام. منم ديگه حاضر نيستم.»
اسپندار همين يك اتاقى را هم كه در دست داشت، نتوانسته بود مرتّب كند.
زندگى موقّتى تبعيد، او را نمىگذاشت به فكر اتاق و خانه خود باشد. گرچه شغل داديارى شهر كرمان ايجاب مىكرد كه به سر و روى زندگى خود بيشتر بپردازد.