داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٤
يادگارهاى محو شده و كدر زندگى طولانى گذشته او را مىپوشاند.
گرگر شمع قدى، افكار او را از جايى مىبريد و به جاى ديگر مىدوخت. به ياد عزادارىهاى مفصّل و دستههاى بزرگ مىافتاد. گاهى بوى پيه و فتيله سوختهاى كه هنوز ته دماغ او را مىخراشيد، بدل به بوى نفت و روغن چراغ مىشد؛ و مشعلهاى بزرگ و چهل شاخه دستهها و شام غريبانها را كه روى دوش سه چهارتا از داشهاى محلّ دود مىكردند، به خاطرش مىآورد. ولى همه اين افكار زودگذر بودند. به سرعت، خودى نشان مىدادند و باز در دنياى فراموشىها، مخفى مىشدند.
سرزندگى و شادابى او در اين سنّ و سال، در اين هنگام كه هفتاد و چند سال داشت، همه از اين نظر بود كه هرگز به خاطرات تلخ و شيرين زندگى خود نينديشيده بود. يا فلسفه زندگى را دريافته بود و يا نه، سختى معيشت روزانه، فكر اين كه در اين سرماى سخت زمستان چهگونه هر شب سطل كوچك خود را پر از خاكه كند و به خانه ببرد، به او اجازه نداده بود كه به گذشتههاى خود فكر كند. همين زندگى ساده به قدرى فكر او را مشغول داشته بود، كه حتّى براى فرار از آن، و براى دلدارى خويش نيز، به خاطرات شيرين گذشته خود نمىتوانست بينديشد، يا آنها را اصلا از ياد برده بود!
زندگيش يكنواخت بود. تازگى و نوى برايش وجود نداشت. هر روز سحر به مسجد آمدن، وسيله عبادت مؤمنان را فراهم آوردن، اذان گفتن و جارو زدن و باز شب به خانه برگشتن و دور از دو سه فرزند باقى ماندهاش، با يك پيرزن شكسته و بوى ناگرفته، به يك بستر رفتن، ... همين و همين.
ولى او، از اين همه يك نواختى حتّى خسته هم نشده بود!
مرگ پسر برومند و جوانش كه دو سال پيش در يكى از روزهاى زيارتى، با موتورسيكلت زير يك ماشين بارى رفته بود، بيش از دو روز او را متأثّر نساخت. و پس از آن هم، تنها شب هفت، چند قطره اشكى بر سر مزارش ريخته بود و بيش از آن هرگز كسى نديده بود كه به خاطر فرزندش اشكى بريزد، و يا لابهاى كند. از زندگى هفتاد و چند سالهاش، جز اين بىقيدى و بىفكرى، چيزى نيآموخته بود و به هر صورت اكنون پيرمرد و رچروكيدهاى شده بود كه غم و غصّه دنيا چندان تأثيرى در اعصاب كهنه و كرخ شدهاش نداشت. هر روز ظهر صداى زنگدار و كشيده او- كه هنوز اثرى از كش و قوس نداى مناجاتهاى هنگام جوانىاش را در خود نهفته داشت- از سر سهراه بازارچه بلند مىشد. براى نماز ظهر، دم در مسجد قديمى گذر مىايستاد و صداى خود را كه سحرهاى ماه رمضان- در آن هنگام كه بىدينها توپ انداختن را هم قدغن كرده بودند- ساعت خوبى براى روزهگيران اهل محلّ بود، ...