داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٦

مى‌خنديدند.

هيچ كس نمى‌دانست چه خواهد شد. آن‌ها كه عاقل‌تر بودند، فقط خود را سرگرم نگه داشتند. و از فكر كردن مى‌گريختند. كسانى هم بودند كه گمان مى‌كردند اين‌ها همه يك خيمه شب‌بازى است، و خود را دل‌خوش نگه مى‌داشتند. نزديك ظهر هو پيچيد كه تا عصر تكليف همه را معيّن خواهند كرد. بعد از ظهر بود كه نه نفر اوّل را بردند و در دنبال آن‌ها محيطى پر از وحشت و بى‌تكليفى باقى گذاشتند. و عصر، بقيّه را در محوّطه ايستگاه رديف كردند و سربازها و چند خان محلّى را اجازه دادند كه از ميان آنان، هر كه را مى‌شناختند و يا مى‌خواستند، انتخاب كنند. از بيست و پنج نفرى كه به اين طريق به اصطلاح افسر فرمانده، دست‌چين شدند و جزو دسته دوّم قلمداد شدند، مهندس رييس معدن نيز بود. و وقتى با قطار ساعت پنج و نيم، افسر فرمانده جديد وارد شد و كارها را تحويل گرفت، همه مى‌دانستند كه آن چه در چالوس و شاهى و آن طرف‌تر اتّفاق افتاده است، زياد بهتر از داستان زيراب نبوده است.

وصالى از دسته نه تايى اوّل، آخرين نفرى بود كه محاكمه شد. كار او خيلى زودتر از ديگران تمام شد. به قدرى زود محكومش كردند كه حتّى خودشان نيز به وحشت افتادند. براى اجراى حكم اعدامش، از تهران كسب تكليف كردند و تهران نيز به سرعت عمل خيلى علاقه داشت.

فقط اسم و فاميل او را پرسيده بودند و اعلام جرمى را كه برايش نوشته بودند جلوش گذاشته بودند و او امضاء كرده بود. ديگران را اگر اعتراف نمى‌كردند، در همان جلسه دادگاه كه زير يك ايوان ايستگاه تشكيل مى‌شد، مى‌خواباندند و در زير شلّاق‌هاى سمج سرجوخه حيدر باباخانلو وادار به اعتراف مى‌كردند. ولى او به اين كار راضى نشده بود.

فردا صبح، به او اطّلاع داده بودند كه بايد اعدام شود. و وقتى آخوند آمده بود وصاياى او را بشنود و برايش طلب مغفرت كند، او نمى‌دانست به او چه بايد بگويد. مدّتى يك ديگر را بربر نگاه كرده بودند. بعد آخوند چند كلمه دعا خوانده بود و از او خواسته بود وصيّت كند، وصالى كمى فكر كرده بود و بعد پرسيده بود:

«تو اسد و مى‌شناسى؟» «نه!» «پس من وصيّتى ندارم ... فقط يك حرف واسش داشتم. شايد بتوانى پيدايش كنى. ها؟ ...»

بعد دوباره به فكر فرو رفته بود. پيش خود چيزى زمزمه كرده بود و اين طور حرف خود را پس گرفته بود: