داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٩
«چه طور همچى چيزى ميشه؟ من كه تو اين شش هفت ماه هر جا پا گذاشتهم، تابلوهاى سرنگون شده ديدهم و به هر كى برخوردهم، با زبون درازش بهم نيش زده.
چه طور مىتونم اين بدجنسىها رو فراموش كنم؟ و روى اين گودالهاى خباثت، ايمان از دست رفتهم رو پىريزى كنم؟ من ديگه قدرت اين كار رو ندارم. ازم بر نميآد ...»
درست عصبانى شده بود و حرف خود را مىجويد. در اوّلين برخوردم با او فكر نمىكردم بتوانم غير از جملههاى تكرار شده و عادّى زندگى را از دهان او بشنوم؛ ولى او خيلى دقيقتر از آن چه كه من فكر مىكردم، دل خود را برايم باز مىكرد.
جملات قالبى و خسته كنندهاى را، كه در هر گوشهاى كه رفته بودم، از دهان همه آشنايان و رفقايم مىشنيدم، كمتر از دهان او مىشنيدم. كمكم مىديدم كه سعى مىكند مرا به حرف بيآورد. شايد مىخواست من برايش بگويم كه مسافرت من، تنها يك سفر گردشى نيست. و شايد مىخواست نظر مرا نسبت به اين بدبينىهاى خودش بشنود. ولى من بيش از آن، چيزى نگفتم و ساكت ماندم. و او ناچار ادامه مىداد:
«بابل كه بودم و حتّى تهران، رفقاى زيادى داشتم كه شبها براشون درد دل مىكردم و اونا هم منو دلدارى مىدادند. امّا من كه به دلدارى كسى گرم نميشم.
شايد اين خيلى بد باشه. امّا من مثل اين كه عادت كرده باشم، مىخوام بازم از من بخواند ماشين بارىمو داشته باشم و با يك دسته از رفقام، از اين شهر به اون شهر، به پيشواز ياغىهايى برم كه به خون من و امثال من تشنهاند. من هميشه مىخواستهم به راهى قدم بگذارم كه اقّلا از چند تا پرتگاه بگذره و منو با خطراتى كه ازش فقط خيلى مبهم اطّلاع دارم، روبهرو كنه. شايد واسه همين بود كه اين كاره شدهم. امّا گفتم كه الآن ديگه اين طور نيست. اين دل منو به هم مىزنه. حالا كه اينجا نشستهم، مثل اينكه زير صندليم كوره داغى گذاشته باشند، اذيّتم مىكنه. امّا بازم اين رنج رو به خودم قبول مىكنم و بازم چمدون خودمو از همه چيزهايى كه براى آدم خطرى پيش ميآره پر مىكنم و تو اين سفرهاى دور و دراز، خودمو آواره مىكنم و سرماى شبهاى دراز زمستون رم به جان و دل مىخرم ...»
ساكت نشد. من نمىخواستم قبل از اين كه همه درد دلهاى او را بشنوم، سخنى گفته باشم. ولى او ساكت شده بود. فكر كردم شايد گمان كند اين بيزارى من از او است كه زبانم را بسته و خاموشم ساخته. نمىبايست مىگذاشتم ساكت باشد. شايد ديگر كسى را گير نمىآورد كه برايش درد دل كند. گفتم:
«آخه هميشه كلاردشتىها وجود ندارند كه بشه به پيشوازشون رفت و خلع