داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٥

با هم قرار گذاشتند صبح‌هاى زود توى آب سرد بروند، ولى اسد كه زياد قوى نبود، نتوانسته بود طاقت بيآورد و پس از چهار روز مريض شده بود.

همه كسانى كه از ديدن وصالى وجد و شعفى در خود حسّ مى‌كردند، شايد هم او را نمى‌شناختند و يا اصلا دوستش نمى‌داشتند؛ ولى اين قدرت او بود كه دوست داشتنى‌اش مى‌ساخت. در محوّطه‌اى كه او كار مى‌كرد، وقار و عزّت نفس از در و ديوار مى‌باريد. كسانى كه با او راه مى‌رفتند، خود را بزرگ و قوى مى‌يافتند.

شايد در محافل رفقاى خود، زياد زيركى نشان نمى‌داد و شايد بيش‌تر از رفقاى خود چشمش باز نبود، ولى همه به او احترام مى‌گذاردند. دادرس‌هاى نظامى نيز شايد به همين دلايل او را براى اعدام شدن انتخاب كرده بودند. هر كس هيكل ورزيده او را مى‌ديد، نمى‌توانست بپذيرد كه او سر دسته كارگران معدن نيست. هدف چشم هر كسى بود، در آن روزها كه متّهم كردن و يا گناه‌كار شناخته شدن، كار بسيار آسانى بود، و يك سرباز ساده مى‌توانست روى هر يك از اسرا كه مى‌خواست دست بگذارد و او را سر دسته قلمداد كند، او كه به ديگران هميشه از بالا نگاه مى‌كرد و گردنى افراشته داشت، خيلى زودتر توجه دادرس‌ها را به خود جلب مى‌كرد.

او را همان شب اوّل، در خانه‌اش، با اسد، گرفته بودند. و تا فردا عصر كه او را از دسته ديگرى شناختند، اسد با او خيلى حرف‌ها زده بود. نه اسد و نه خود او، هيچ فكر نمى‌كردند. گاهى مى‌خنديدند و در نوميدى و يأس تاريكى كه رفقايشان را به فكر فرو برده بود، گاهى هم متلك مى‌گفتند.

همان فردا صبح، در ميان كارگران پيچيده بود كه ديشب نزديك‌هاى ساعت دوازده، وقتى سرجوخه حيدر باباخانلو از تيراندازى خسته شده بود و مسلسل خود را به كنارى گذاشته بود و سيگارى آتش زده بود و دود مى‌كرد، افسر فرمانده كه در اتاق بهدارى در فكر مدال‌هاى افتخار خود فرو رفته بود و وظيفه آن شب خود را از ياد برده بود، به عجله بيرون دويده بود و فرمان آتش از نو داده بود.

سرجوخه حيدر باباخانلو خبردار كرده بود و عرض كرده بود:

«قربان! براى كى تيراندازى كنيم؟ آخه خيلى تير حروم كرده‌ايم ...» و افسر فرمانده، با قيافه‌اى عصبانى، حرف او را اين‌طور بريده بود:

«پدرسوخته! به تو ميگم آتش كن! دشمن داره نزديك ميشه!»

و سرجوخه حيدر باباخانلو، وقتى سه رگبار مسلسل آتش كرده بود، دوباره سيخ شده بود و در حال خبردار، گزارش داده بود:

«قربان! دشمن عقب نشست.» اسد و وصالى اين داستان را براى رفقاى خود نقل مى‌كردند و قاه‌قاه‌