داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٣
رضايت نداد. خودش هم ندانست چرا! آيا براى اين كه مشغول ذمّه آن نديد بديدها نباشد؟ و يا براى اينكه شمعهايشان سياه بود و شايد فكر مىكرد بدشگون باشد؟ ...
اصلا فكرى هم نكرد. قايم، دماغ خود را گرفت و داد زد:
«بابا شمع هم داريم، ها!»
گرگر شمع قدى ناراحتش كرده بود. حواسش را پرت مىكرد. سر شب تا به حال يك دوره لعن را پنج مرتبه از سر گرفته بود، ولى هنوز به شيخك اوّلى تسبيح نرسيده بود كه مجبور مىشد براى كوتاه كردن فتيله شمع قدى، نشانى تسبيح را رها كند.
شمع قدى امسال، دو وجب بزرگتر از هر ساله بود. زيرا نذر صاحبش برآورده شده بود. اين شمع را يكى از خويشاوندان آقاى محلّ، كه اولادش نمىشد، همه ساله نذر داشت. شمعهاى هر ساله، معمولا صبح روز قتل ته مىكشيد؛ و بابا صالح وقتى بساط منبر خود را برمىچيد، گل آميخته به پيه كف پلّههاى منبر را وسط دالان مسجد پهن مىكرد؛ و شمع قدى را، كه تا آخر شب، بيش از نصف آن سوخته بود، ميان آن مىنشاند؛ و تا سحر روز بعد، كه براى بازكردن در مسجد مىآمد، فتيله شمع در پيه آب شده روى گل، سرنگون شده بود و داشت از پتپت هم مىافتاد.
ولى شمع امسالى- بابا صالح حساب كرده بود كه اگر دايما بسوزد- تا فردا عصر هم ته نخواهد كشيد. خيلى فكرها مىكرد و حسابها براى آن سرهم مىساخت.
ولى احترام شمع قدى، نذر مخصوص خود امام حسين، و عقايد مبهم او، حتّى به او اجازه نمىدادند كه افكار خود را واضح در نظر بياورد.
هوا سردتر مىشد؛ و هر چه از شب بيشتر مىگذشت، سوز برندهتر، به سر و صورت او مىخورد. شعله شمعها درخشندهتر و پرنورتر مىشد و چشمهاى او را خيره مىكرد. و او در درخشندگى اين شعلهها، از ميان زندگى تاريك و مبهم گذشته خود نكات برجستهاى مىيافت. شمعهاى يك جفت لاله سادهاى كه بساط عقد سادهتر او را، درست نمىدانست، چهل يا پنجاه سال پيش روشن كرده بود؛ و بعد از آن شمعهاى رنگ وارنگ خوانچههاى اسفند و چراغانىها و شبهاى نوروز؛ و شمعهاى با وقار سر مقبرهها و داخل ضريح امامزادهها- كه در يك محيط مقدّس چرغ و چورغ مىكردند- همه، بعضى محو و بعضى آشكارتر، در نظر او مجسّم مىشدند؛ مىلرزيدند؛ كج و راست مىشدند و به دنبال هم در دنياى تاريكى و ابهام فرو مىرفتند؛ خاموش مىشدند؛ و يا با يك باد ناگهانى مىمردند، و دود سفيد و باريكى كه از آنها مىماند و با بوى فتيله سوخته همراه بود، افق مغز او، و