داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٥

٦

محيط تنگ‌

فقط صداى كريه سوسك‌ها از درزهاى تاريك ديوار نم كشيده و خزه بسته زندان به گوش مى‌رسيد.

رحمان، سر پا به ديوار تكيه داده بود و گوش به زنگ در، ساكت و آرام، سرگرم افكار خود بود.

همه خوابيده بودند. يا پشت به پشت هم تكيه داده بودند، و يا سر در دامن يك ديگر خرخر مى‌كردند. و همه در هم پيچيده و مدهوش، خواب آزادى خود را مى‌ديدند.

رحمان را با بيست و هفت نفر رفقايش، از روزى كه در نوشهر گرفته بودند، تا امروز كه هشت روز مى‌گذشت، در همين يك اتاق جا داده بودند. و هنوز نوبت بازجويى اين دسته نرسيده بود.

رحمان فكر مى‌كرد:

«بر فرض هم نوبت ما برسد، مگر چه گلى به سرمان مى‌زنند؟ كى مى‌تواند بگويد وضعمان از اين بهتر مى‌شود؟ خانه خاله كه نيست! ما را به خاطر حرف‌هاى خيلى بزرگ‌ترى بايد گرفته باشند. وگرنه يك شكايت كردن از اين كه «اتاق ما تنگه»، اين همه الم‌شنگه ندارد كه! اين‌ها فقط پى بهانه مى‌گردند. اين بازجويى‌شان هم خودش يك دوز و كلكى است. مى‌گويند زيرابى‌ها را از دم دار زده‌اند. اگر اين طور باشد، بايد تا حالا كلك چالوسى‌ها را هم كنده باشند. شايد ما را تبعيد كنند. كى مى‌داند؟ شايد هم دار زدند. خوب چه بايد كرد! راستيش هم اگر اين خبرهايى كه مى‌رسد راست باشد، من ديگر زنده بمانم چه كنم؟ من ديگر هيچ وقت نمى‌توانم از نو بروم پاى ماشين گونى‌بافى‌ام وايسم. نمى‌گذارند هم بروم. ديگر به چه كار من‌