داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٩

قرار بود چهار روز پيش به بيمارستان منتقلش كنند. و همه با عجله پى چاره مى‌گشتند. اتاق به قدرى تنگ بود كه در هر قدم دو سه بار به هم مى‌خوردند و به طرفى پرتاب مى‌شدند. رحمان هنوز به هوش نيآمده بود. با مرده هيچ فرقى نداشت.

صورتش زرد زرد، دماغش تير كشيده و دندان‌هايش به هم كليد شده بود.

قلّاب گرفتند و از گوشه‌هاى سقف، كار تنك جمع كردند. يكى دو نفر پيراهن‌هاى خود را درآوردند و هر طور بود زخم‌هاى سر و دوش او را بستند.

«اين ديگر خيلى وحشى‌گرى است ... آخر رفيقكم، تو ديگر چرا بچّه شدى؟» اين شاحسين بود. سر رحمان را به دامن گرفته بود و سنگين و پدرانه زمزمه مى‌كرد. ديگران كه همه از هر كوششى نوميده شده بودند، به كار خود مشغول بودند.

نه سربازها به تمام داد و فريادهاى آنان جز با فحش و ته تفنگ جوابى مى‌دادند، و نه كسى مى‌پذيرفت كه رحمان را به بيمارستان منتقل كنند. تا شب، وقتى كه آمدند و چراغ‌ها را روشن كردند، رحمان بى‌هوش بود.

حتّى نور سرد و بى‌رمق تنها چراغ آن‌ها نيز از نزديك شدن با گوشه‌هاى نمور و خزه بسته زندان فرار مى‌كرد. صداى كريه سوسك‌ها فضاى تنگ آن‌جا را پر كرده بود.

و سينه كوفته رحمان تازه به حركت مى‌آمد. كم‌كم همه متوجّه مى‌شدند و چشم‌هاى رحمان و دهان شاحسين را مى‌پاييدند. شاحسين هنوز سر او را به دامان داشت و به سر و صورت كهنه پيچ شده رحمان خيره مى‌نگريست و پدرانه زمزمه مى‌كرد:

«آخر آدم به كى بگويد؟ ما هنوز آدميم. اين‌ها مگر ما را چه حساب مى‌كنند؟

مى‌دانم. خوب هم مى‌دانم. من هم عاقبت بهترى از تو ندارم. اگر هم بگذارند بروم مريض‌خانه، خيال مى‌كنيد چه چيزم را درمان مى‌كنند؟ كاشكى اين من بودم كه به اين روز مى‌افتادم. خيالم راحت مى‌شد. امّا من كجا مى‌توانستم چك و چانه سركار ستوان را اين طور خرد كنم؟ بارك اللّه پسرم. ولى آخر نمى‌ارزد. آدم براى يك مشت ...»

اشك از چشم‌هاى شاحسين آهسته آهسته مى‌ريخت. ديگران همه نيمى چشم و نيمى گوش شده بودند. هيچ كس متوجّه قهوه‌چى نشد كه مطابق هر شب آمده بود پول بگيرد و برايشان غذا بيآورد و هيچ كس نفهميد كه سركار ستوان با چك و چانه بسته، از پشت در، مدّت‌ها به اين منظره مى‌نگريست و فكر مى‌كرد. همه رفتند. همه از سر و صدا افتادند. و فقط شاحسين بود كه درد دل مى‌كرد.

خروس‌ها نصف شب را مى‌خواندند كه رحمان چشم‌هايش را كم‌كم باز كرد و به خود حركتى داد. شاحسين به وجد آمده بود، ولى به روى خود نمى‌آورد و فقط تند تند زمزمه مى‌كرد: