داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٩
را از پيچ و خم افكار خود بيرون كشيد و گفت:
«ميرزا! از همه اين حرفها گذشته، اگه تو خودت جاى من بودى، چىكار مىكردى؟»
«هيچچى. دو سه روز صبر مىكردم. سر و صداها كه مىخوابيد، دوباره مىرفتم دكّونم رو وا مىكردم و پشت بساطم مىگرفتم و مىنشستم.»
«همين؟ اون وقت بهت نمىگفتند بىغيرت الدنگ؟ پس فرق تو با اونايى كه اين روزها تو تمبونشون خرابى كردهاند چى بود؟ بىرودرواسى بگم، ميرزا! اون وقت اگه من رفيق تو بودم، حاضر نبودم ديگه بهت سلام هم بكنم.»
ميرزا حسن تبسّمى كرد. يك دور ديگر چايى ريخت و گفت:
«تو خيلى خشكى. خيلى هم جوشى هستى. از همه اينها گذشته، آخه عقل هم خوب چيزيه ...»
و هر دو ساكت شدند. شب مىشد. سر و صداها خوابيده بود. از كوچهها جنجالى نمىآمد. ميرزا حسن پسرش را به خانه هرازانى فرستاد كه بگويد شب منتظر او نباشد و به اصرار او را نگه داشت. خبرهاى راديو باور نكردنى بود. هرازانى حاضر نشد خبرها را تا ته گوش كند. در آن ساعت براى او بىخبرى، از همه چيز بهتر بود.
مىخواست فكر كند. مىخواست بتواند آسوده فكر كند. پيچ راديو را گرداند و روى موج ديگرى ساز و آواز را گرفت. صندلى را به كنارى زد. به ديوار تكيه داد و باز در افكار خود فرو رفت.
چه روزهاى خوش و گرم كنندهاى بود! ياد واقعه آن روز افتاد كه حشمت ميرزا را به وحشت انداخته بود. خودش هم هنوز نمىتوانست قبول كند كه همان درد دلها و چارهجويىهاى كوچك كوچك او، با دهقانانى كه از روستاها براى خريد پيش او مىآمدند، اين همه تأثير داشته است. بيشتر كاسبى او با همين گونه دهقانان بود كه اغلب پول هم با خود نداشتند. و اغلب چوب خطّ مىزدند و سر خرمن قيمت همه قند و شكر و كبريتى را كه از او خريده بودند، به جنس مىدادند. طبق قرارى كه قبلا با دو نفرشان گذاشته بود، و بعد از اين كه داده بود براى تمام روزنامههاى مركز و همه ادارات تلگراف كرده بودند، ... صبح اوّل آفتاب، صد و پنجاه نفر دهقان جلوى دكّان او صف كشيده بودند و انتظار او را مىكشيدند. او آن روز چه قدر سعى كرده بود كه خودش را نبازد و چه قدر با غرورى كه دم به دم به سراغش مىآمد و ناراحتش مىكرد، كلنجار رفته بود و بالأخره هم نفهميده بود كه توانست بر آن فايق بيايد يا نه.
از آن به بعد، اين يك كار عادّى و دايمى هرازانى بود. آن روز اوّلين بار بود كه جلوى يك عدّه خيلى زياد، از حقّ ديگران صحبت مىكرد. آن روز حرفهايى زده