داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٣

اميد نداشت كه براى او دست سالمى باقى مانده باشد. خود او هم مى‌دانست. ولى اين قفسه سينه او بود كه داشت مى‌تركيد و چيزى نمانده بود كه از آن هم صرف‌نظر كنند.

شب اوّلى كه ايوزخانى در دل تاريكى بيابان ايستاد و برف‌هاى زير پاى خود را كوبيد و با سر به ژاندارم‌ها، اشاره كرد، ... چشم دو نفر رفيق همراهش، در تاريكى شب، دريده شد. به سياهى خيره شدند؛ و به يك ديگر نگاه كردند. دست‌هايشان لرزيد و در مقابل سرمايى كه خشك مى‌كرد، هر دو از عرق خيس شدند. زير لب به هم چيزى گفتند و در زير ضربه ژاندارم‌ها، درست دو ساعت و نيم طول دادند تا يك متر زمين را كندند. ژاندارم‌ها هنوز اميدوار بودند. ولى دوى بعد از نصف شب، پس از اين كه چهار ساعت در ميان برف و سرما فحش دادند و كتك زدند- و زندانى‌ها شش گلّه اطراف همان‌جا را كندند- با عصبانيّتى كه از زور نوميدى به درندگى كشيده بود، ... زندانى‌ها را به خطّ كردند و به شهر برگشتند.

از آن پس اين كار شبانه براى ژاندارم‌ها عادّى شده بود و هر شب دسته جديدى از آن‌ها را به اين اميد، به دنبال زندانى‌ها مى‌كردند. و اين شب چهارم بود كه باز در زير سوز نيمه‌شب، ژاندارم‌ها فحش مى‌دادند. ايوزخانى در گوشه‌اى افتاده بود و روى برفى كه زير تنه او فرو مى‌رفت و گود مى‌شد، به خود مى‌پيچيد. و زندانى‌ها از دم بيل‌هاى خود، دريچه‌هاى تازه‌اى از سرما، به روى تاريكى بى‌حياى شب مى‌گشودند.

وقتى بگير بگير در شاهى تمام شد و ايوزخانى را از سركرده‌ها شناختند، ...

مى‌بايست به او هم دست‌بند مى‌زدند و بعد استنطاقش مى‌كردند. ولى او يك سروگردن از ديگران بلندتر بود و به آسانى نتوانستند مچ‌هاى دستش را از پشت به روى هم برسانند. طناب آوردند و به مچ‌هايش بستند. ژاندارم‌ها به هم كمك كردند و به زحمت توانستند مچ‌هاى او را روى مهره پشتش به هم نزديك كنند و ببندند.

رفقايش در ده قدمى- در اتاق ديگرى- گوش به زنگ ايستاده بودند. دل‌گرمى و اميد خود را فقط از درز در اين اتاقى كه در آن جز جواب‌هاى سربالا نمى‌شد شنيد، به دست مى‌آوردند. بيش از همه گوش به زنگ او بودند. ولى هيچ كس تا وقتى كه لاشه خون‌آلود و درهم فرورفته او را برگرداندند و در گوشه‌اى رها كردند، حتّى حدس هم نزد كه به سر او چه‌ها آوردند. و وقتى هم به هوشش آوردند، او فقط براى آن‌ها تعريف كرد كه چه‌گونه فرمانده نظامى قسم خورده است كه تا اعتراف نكند، دست‌بندهايش را باز نكند. دست‌بند از آن روز تا به حال به دست‌هاى او بود.