داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٦

مى‌خورد؟ من ديگر زندگى‌ام را كرده‌ام. امّا دل آدم براى اين جوان‌ها مى‌سوزد. چه قدر دلم مى‌خواست در گلندرود بودم و مى‌ديدم كه چه طور مختار را از درخت، سرازيرى، آويزان كردند. جوانك، مى‌گويند چشم‌هايش هنوز كه هنوز است پر از خون است. راستى چند تا شلّاقش زدند؟ كى بود مى‌گفت؟ ...»

كمى پيشانى خود را فشرد. به يادش نيآمد:

«اين به درد من نمى‌خورد كه بدانم چند تا شلّاقش زدند. گلى به جمالشان كه گذاشتند زنده بماند. اين مهمّ است. يك رفيق خوبمان هنوز زنده است ...»

سكوت مطلق بود. رحمان سر كيف آمده بود. صدايى برخاست و رحمان هراسان، پشت خود را از ديوار برداشت و راست ايستاد. خبرى نبود. باد تخته‌هاى در را به صدا درآورده بود. هوا سرد بود. چند دقيقه‌اى پا به پا كرد. دو سه بار به روى پنجه‌هاى خود بلند و كوتاه شد و از نو به ديوار تكيه داد و در افكار خود فرو رفت:

«من چه طور مى‌توانم تا صبح سر پا وايسم؟ اين كارى ندارد. امّا بيدار ماندنش مهمّ است. هى مى‌گويند دست‌بند قپّانى! خوب اين كه مهمّ نيست. يك دفعه مى‌بندند. يه خورده هم- خوب نه- بگير خيلى هم فشار مى‌آورند. امّا بالأخره‌اش چى؟ اقلّا آدم مى‌داند زجرش مى‌دهند. نمى‌تواند هم‌كارى بكند. مجبور است صبر كند. امّا من كه دست خودم نيست، تا صبح چه طور مى‌شود بيدار ماند؟ آن هم سر پا ايستاد! آمديم و خوابمان برد. توى دالان هم يارو حتما كشيك مى‌دهد، وگرنه مى‌رفتم پشت در. گرچه هوا سرد است، ولى همينم باز خوب است. خواب را از سر آدم درمى‌برد ...»

كمى گوش داد. بعد، از ميان سر و كلّه از حال رفته رفقايش، جاى پايى جست و خود را به پشت در اتاق رساند. كنده زانويش به تخته در خورد و صدايى برخاست.

سربازى كه بيرون در پاس مى‌داد، جلو دويد و بى‌صدا سرنيزه‌اش را- از پنجره كوچكى كه همين چند روزه، براى سركشى به درون اتاق، از ميان همان در، بيرون آورده بودند- حواله گردن رحمان كرد. رحمان خواست به او حالى كند كه براى چه پشت در آمده است، ولى فايده نداشت. از نو به جاى خود برگشت و به ديوار نم كشيده اتاق تكيه داد:

«تازه خروس‌ها نصف شب را خواندند. آخر من چه طور تا صبح بيدار بمانم؟ آن هم سر پا. حتم دارم اگر بنشينم، خوابم مى‌برد. اين‌ها هم كه هر كدام تا حالا هفت تا پادشاه را خواب ديده‌اند. پس اين چه رفاقتى است؟ هر چه بهشان اصرار كردم، يكى‌شان حاضر نشد بيدار بماند و با من حرف بزند. آخر آدم به كى بگويد؟ چه قدر دلم مى‌خواست من هم شاهى بودم، من هم شلّاق مى‌خوردم. و توى اين آدم‌هاى‌