داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٨

ساخته بود.

«راستى راستى من نمى‌دونستم اين قدرم مى‌شه ديوونه بود!»

هرازانى ساكت ماند و چيزى در جواب رفيقش كه بساط سماور را در گوشه‌اى مى‌چيد، نگفت. و او دوباره پرسيد:

«خوب آخرش مى‌خواستى چى كار كنى؟» «چى‌كار كنم؟ هيچ‌چى. بذارم دكّونم و از بمونه و اونام بيآند ببينم چه غلطى مى‌تونند بكنند.»

«چه غلطى مى‌تونند بكنند؟! همه؟! خوب مى‌آمدند دكّون تورم مى‌چاپيدند و در و تخته‌اش رو خورد و خاكشير مى‌كردند و اگه دستشون به خودتم مى‌رسيد، كلك تو را هم مى‌كندند.»

«اين طورهام نيست ميرزا ... اگه مى‌تونستند به دكّون من چپ نيگاه كنن، من اسممو عوض مى‌كردم.»

ميرزا حسن دوتا چايى ريخت. روى عسلى گذاشت. در گنجه را باز كرد. يك پاكت سيگار و يك شيشه آب‌ليمو بيرون آورد و دوباره پرسيد:

«كه اين طور ...! بله؟ خيال مى‌كنى اونا از تو مى‌ترسند؟ اونم اين لجّاره‌هايى كه اين روزها شير شده‌اند؟ اگه خيلى هم به خودت زحمت مى‌دادى، خوب خدمتت مى‌رسيدند. اونش به جهنّم! آبروى پنجاه ساله‌ات تو اين شهر مى‌ريخت ...»

يكى خيلى به عجله درمى‌زد. در را باز كردند. دختر هرازانى بود. سراسيمه وارد شد و از پدرش خبر مى‌گرفت. او را توى اتاق بردند. پدرش را كه ديد، آرام شد و هر چه اصرار كردند، نماند چايى بخورد. و رفت كه به خانه خودشان خبر دهد.

هرازانى درست در افكار خود فرو رفته بود. مثل آن كه به او اهانتى كرده باشند.

مثل اين كه به او فحش داده باشند. نمى‌دانست چه‌اش شده. ولى حسّ مى‌كرد كه دارد خفه مى‌شود. خيس عرق مى‌شد. هوا سرد بود، ولى او داشت مى‌سوخت.

روحش خفه شده بود. ناراضى بود. نمى‌توانست صبر كند. روى پايش بند نبود. چند بار به كلّه‌اش زد و بلند شد كه برود و دكّانش را باز كند و تا سر و صدا نيفتاده، در مقابل اين لجّاره‌ها قد علم كند و پوزه چندتاشان را خرد كند و نشان بدهد كه هيچ غلطى هم نمى‌توانند بكنند. ولى رفيقش نگذاشت و هر بار او را به حيله‌اى سرگرم كرد و نگه داشت.

هرازانى سقط فروش بود. در شهر همه او را مى‌شناختند. نمى‌خواست مردم خيال كنند كه در روز مبادا، او هم دكّان خود را بسته و فرار كرده و در گوشه‌اى پنهان شده است. اين فكر مغزش را مى‌خورد. نمى‌توانست برخود هموار كند. بالأخره خود