داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨٨

بريده شده گذاشته بودند، و يك قفسه با آشاميدنى‌هاى گوناگون، عبارت بود از بوفه كنار دريا.

رقص آن خانواده خوش‌حال، هنوز ادامه داشت. صفحه به ته رسيده بود و گرامافون خرخر مى‌كرد. يك عاقل زن، دو دختر، يك پسر به عقل رسيده و چند جوانك ديگر، با هم مى‌رقصيدند. و كسى به فكر اين نبود كه صفحه را عوض كند.

خدمت‌گذار بوفه روى چهارپايه خود نشسته بود و آب دهانش را فرو مى‌داد.

ناهارم را گفتم روى ميزى در گوشه ديگر سايه‌بان چيد. و هم‌چنان كه لقمه را مى‌جويدم، چشمم از آبى سير دريا برگرفته نمى‌شد. نسيمى كه از روى آب‌هاى دور مى‌وزيد، نه بوى مردارى را با خود مى‌آورد و نه از فراز غمى و اندوهى، و يا كينه و حسدى مى‌گذشت. فقط باد خنك و شور دريا بود. و از بى‌خبرى‌هاى آن دورها و از آب زلالى كه سينه خود را بى‌هيچ بخلى، زير اشعّه گرم خورشيد باز كرده است، خبر مى‌آورد. ولى انگار در ميان شورى و بى‌بويى همين نسيم نيز، بوى يك دهان سوخته از جوهر گوگرد، و بوى كرم خوردگى دندان‌هايى كه حتما چند ساعتى به روى هم كليد شده بوده‌اند، به مشام مى‌رسيد.

ميلى به غذا نداشتم. حواسم پى عكّاس لب دريا بود. مثل اين كه كارش تمام شده بود و عكس‌هاى مرا لاى دستمال بزرگى كه داشت، مى‌پيچيد تا خشك شود.

جلو رفتم. عكس‌هاى بدى نشده بود. ولى من به آن‌ها توجّهى نداشتم. بيش‌تر از آن‌ها خود عكّاس براى من جالب توجّه بود. ته چشم‌هاى او مى‌خواندم كه مطلوب خود را يافته. مى‌خواندم كه نزديك است دلش از غم و درد آب شود و به صورت اشك بيرون بريزد. دست و پا مى‌كرد كه وسيله‌اى بجويد و سر صحبت را باز كند. بار اوّل كه به او برخوردم و لب و دهان سوخته‌اش به وحشتم انداخت، چنين نبود. آن دفعه انگار از همه كنجكاوى‌ها مى‌گريخت. من فرصت را غنيمت دانستم و گفتم:

«عكس‌هاى بدى نشده. متشكّرم! يادگار خوبيه. كاغذ خوبى هم داره. از كجا مى‌خريد؟»

«پهلوى كه بودم، دو سه بسته خريده‌م. اين‌جا كه كسى عكس نميندازه. تا يه هفته ديگه هم مشترى‌هامو جواب ميده.»

«شاگرد قهوه‌چى هم مى‌گفت كه پهلوى بوديد. لابد اون‌جام عكّاسى مى‌كرديد.

راستى چرا جواب آن مردك را نداديد؟»

«كدوم مردك؟»

«اون كه پرسيد چرا تو دهنتون جوهر گوگرد گردونديد! راستى اين طوره؟» «نه. چه مى‌دونم! آدم چه مى‌دونه با كى طرفه! مردم همين بلدند دل سوزى كنند.