داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨٧
دندانهايش سياه شده. درست درك مىكردم كه تنها است. پيدا بود كه در دنياى بيگانگان نفس مىكشد. پيدا بود كه بيرون از خودش و دورتر از دوربين عكّاسى اسقاطش، هيچ كس را ندارد كه كسادى روزهاى غير تعطيل كنار دريا را برايش بگويد و درد دل كند.
شاگرد قهوهچى گفته بود كه او تازه از بندر پهلوى آمده و فقط چهار روز است كه اينجا عكّاسى مىكند و نيز گفته بود كه هنوز در پى او هستند و پاسبانى كه مأمور لب دريا است، او را هم مىپايد.
كنار دريا خلوت شده بود. از وسط دريا يك قايقران، تصنيفى را مىخواند و مفردات صداى او را با هياهوى امواج در هم مىآميخت و درست تشخيص داده نمىشد. آفتاب دم به دم سوزندهتر مىشد. شنها داغ شده بود. و كف پا را مىسوزاند. يك گاو زرد خوشرنگ، پوست هندوانههايى را كه با شن آميخته شده بود، پوزه مىزد و با صدا مىجويد. و از مرغهاى ماهىخوار و ماهىهاى شيطان، ديگر خبرى نبود.
حوصله نداشتم كه به شهر برگردم. بلند شدم و براى فرار از داغى شنهاى كنار دريا، با قدمهايى عجول، خود را به عكّاس لب دريا رساندم و پشت به دريا، در مقابل دهانه دوربين او، به انتظار ايستادم. سوختگى كف پايم را شن مرطوب ساحل خيلى زود فرو برد. نمىخواستم حرفى زده باشم. او نگاهى به من كرد؛ ته سيگارش را به دور انداخت و بلند شد:
«آقا! لابد مىخواهيد عكس بيندازيد؟»
«همچين».
هيچ تغييرى در قيافهاش رخ نداد. انگار كسى در مقابل او نبود. مثل يك ماشين به كار خود مشغول شد. نه وحشتى و ترسى، و نه ملاطفتى و يا احساس ناراحتى و عذابى، در قيافهاش خوانده نمىشد. درست پيدا بود كه حضور و غياب من برايش يكسان بود. سهپايه دوربين را جابهجا ساخت. دهانه آن را مقابل نيمتنه بالاى من ميزان كرد و در دوربين را گذاشت. شاسى را بيرون آورد. و از ميان آستين سياه بلندى كه در كنار دوربين آويزان بود، دست خود را توى جعبه برد و دنبال كاغذ عكّاسى مدّتى گشت. شاسى را به جاى خود گذاشت. دهانه دوربين را برداشت. شماره داد و كار تمام شد. و من اكنون وسيلهاى پيدا كرده بودم كه سر حرف را با او باز كنم و تا عكسم آماده شود، رفتم كه در بوفه لب دريا چيزى بخورم.
يك سايهبان موقّتى حصيرى، چند صندلى راحتى چرك گرفته در زير آن، و در گوشهاى يك ميز دراز و بلند كه روى آن يك بشقاب گوجهفرنگى و چندتا نان سفيد