داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨٦
روى پاى مردى مىريخت و شنهاى پاى او را پاك مىكرد؛ شنيدم آن مرد از او پرسيد:
«دهنتون چه طور شده؟ جوهر گوگرد تو دهنتون گردونديد؟»
ناگهان سر برگرداندم. هر دوى آنها ملتفت شدند. و اين حركت من، او را اقلّا از جواب دادن خلاص كرد. راحت شده بود. كارش را تمام كرد و رفت.
صورت استخوانىاش، با شقيقههاى گود افتاده و پيشانى بلندى كه تا فرق سرش بالا مىرفت، چيز غير عادّى و تازهاى نداشت. فقط لبهاى سوخته و پوست انداخته او، و از ميان آنها دندانهاى سياه شده و ناسالم او بود كه در يك لحظه، كه نگاه ما به هم برخورد، مرا به وحشت انداخت.
از آن پس تا ظهر كه همه رفتند، و جز من و او و كرايهدارهاى لب دريا و قهوهچى بابلى و يك خانواده خوشگذران- كه در آن طرف گرامافون خود را كوك كرده بودند و روى شنها تانگو مىرقصيدند- كسى نماند، ... من فقط او را مىپاييدم.
آرام آرام، ولى محكم و جسور قدم برمىداشت. براى كسانى كه شناى خود را تمام كرده بودند و مىرفتند، آب مىبرد و پايشان را مىشست و اگر خيال نمىكردند كه كارگر قهوهچى لب دريا است و چيزى به او مىدادند، مىگرفت. سر و گردن كسانى را كه مىخواستند پيش او عكس بگيرند، صاف و مرتّب مىساخت و منظرههاى بهترى را از دريا براى زمينه عكس آنها انتخاب مىكرد. حلقه فيلم خانمهاى ناشى و تازهكارى را كه براى اوّلين بار- در كنار دريا- دوربين عكّاسى به دوش انداخته بودند، برايشان جا مىانداخت و دوربينشان را ميزان مىكرد و وقتى كارى نداشت، به سهپايه دوربين خود تكيه مىكرد. پشت به ساحل و رو به درياى بىكران مىنشست و من دود سيگار او را كه باد با خود به اين سمت مىآورد، مىديدم.
مدّتها او را پاييدم. ولى او از همه رو برمىگرداند. وقتى كه با كسى كارى داشت، در قيافهاش دقيق نمىشد. يك نظر زودگذر مىكرد و باز به كار خود مىپرداخت. گويا با هيچ كس آشنايى نداشت. ولى پيدا بود كه دنبال چيزى و يا كسى مىگشت. در همان يك نظر درمىيافت كه مطلوب خود را جسته است يا نه.
كرايهدارهاى لب دريا كه با مسافرهاى يك ساعته نيز گرم مىگرفتند، و قايقرانهاى بابلى كه در همان چند دقيقه كه مسافرى را از پاى پل بابلسر تا كناره مىآوردند، داستانهايى از شجاعتهاى هنگام توفان خود نقل مىكردند و يا از باج گزافى كه از مزد روزانه خود به شهردار بايد بپردازند درد دل مىكردند هم، او را نمىشناختند. و با او گرم نمىگرفتند. فقط شاگرد قهوهچى كنار دريا توانست از او خبرهايى به من بدهد و من از همانجا بالأخره توانستم درك كنم كه چرا لب و دهان او سوخته و