داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨٥
بابلسر نزديك شوم و با او سر درد دل را باز كنم، اندكى هم از اينجا ناشى شده بود.
آن روز ديگر در پلاژ نماندم و به قصد تماشاى كنارههاى دور افتاده و فراموش شده، هوله كوچكم را به دوش انداختم و تا ظهر در آن دورها، يا با گوشماهىها بىاختيار و بچّگانه بازى مىكردم، و يا خاويارهايى را كه آب دريا تازه به ساحل انداخته بود، به اين طرف و آن طرف مىكشيدم، و يا چند شعرى را كه به ياد داشتم زمزمه مىكردم.
دو روز بعد، دوّمين بارى كه به پلاژ آمدم، جمعيّت كمتر و دريا بىرونقتر بود.
مناظر عادّى شده و مكرّر، زياد جالب نبود. و من اگر مىتوانستم، مىخواستم تا آن دورها، در آن جاها كه آسمان و دريا يك رنگ و مخلوط مىشوند، شنا كنم و ديدنىهاى تازهترى بجويم؛ و يا مثل مرغهاى كوچك ماهىخوارى كه در مصبّ رود بابل، خود را از بالا به سرعت به سمت آب پرتاب مىكردند و با تمام هيكل، دنبال شكار خود، در آب فرو مىرفتند، ... مىتوانستم پرواز كنم و از بلندىهاى آسمان خود را به ميان آب رها سازم. ديگر غوطه خوردن در آب كمعمق كنارهاى كه حتم داشتم حدّاكثر در يك مترى زير آن، كف محكم دريا را حسّ خواهم كرد، مرا سيراب نمىكرد. دنبال چيز تازهاى مىگشتم. سرسبزى غير عادّى چمنها و جنگلها و زيبايىهاى زودگذرى كه در طول راه تا آنجا ديده بودم، همه در خاطره من زنده و شاداب باقى مانده بود و ديدار تازه مرا طلب مىكرد. ولى دريايى كه آب كنارههاى آن را ساعتهاى دراز در زير بازوهايم فشرده بودم و سينه بىاضطرابش را مشوّش ساخته بودم و در ميان بزرگى و بىاعتنايىاش غوطه خورده بودم، براى من خودمانى و عادّى شده بود.
از آب زود دل زده شدم و در كنارى دراز كشيدم. به پهلو افتادم و شنهاى داغ را زير سرم جمع كردم و رو به سمت جايى كه عكّاس، دوربين خود را واداشته بود و خودش دور آن مىپلكيد و از زور بىكارى و كسادى، با سطل دواى عكّاسى خود، آب براى پاشويى كنار دريا آمدهها مىبرد، ... چشم دوختم.
بدنم را به آفتاب بىرحم و سوزان سپرده بودم و سعى مىكردم صداى حركت كرمهاى كوچك كنار دريا را، لاى شنهايى كه زير سرم جمع كرده بودم، بشنوم.
مدّتها همچنان افتاده بودم. و باريكه آبىرنگ دريا را كه در سرتاسر افق، همان طور كه روى زمين دراز كشيده بودم، پيدا بود، مىنگريستم؛ و يا سعى مىكردم حركات شيطنتآميز ماهىهايى را كه از آب بيرون مىجستند و دوباره در آب فرو مىرفتند، درك كنم؛ و يا چيزهاى تازهاى از قيافه عكّاس لب دريا بخوانم. يك بار، ناگهان توجّهم به لب و دهان سوخته او جلب شد. كنار يك اتاقك چوبى رختكن، آب