داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨١
شهر از هر روز خلوتتر بود. صداى پاى يابوهايى كه آخرين برش ينجههاى پاييزه را به شهر مىآوردند، در هواى خيابان اصلى شهر مدّتى طنين مىانداخت. و گاهگاه يك ماشين نظامى به سرعت مىگذشت و گرد و خاك برپا مىكرد.
نزديكهاى ظهر، دوباره هو پيچيد كه باز هم خبرهايى خواهد شد. و همسايهها كه نمىدانستند آيا بايد دكّانهاى خود را ببندند، يا نه، به دست و پا افتاده بودند.
دو سه نفرشان خود را به ميرزا حسن كتاب فروش رساندند و از او صلاح ديد مىكردند؛ ولى او اطمينان مىداد كه خبرى نخواهد شد.
هنوز اذان ظهر را نگفته بودند كه از طرف فرماندار نظامى، دنبال هرازانى آمدند.
غضنفرخان، پاسبان قديمى شهر، به همراه دو نفر سرباز تازه به شهر رسيده، در دكّان سقط فروشىاش او را احضار كردند. ميرزا حسن هم دخالت كرد. با پاسبان سلام عليك كردند؛ ولى فايدهاى نداشت. براى جلوگيرى از اغتشاش شهر مىبايست هرازانى را به زندان مىانداختند و دكّان او را مهر و موم مىساختند.
هرازانى آسوده شده بود. كاسبكارهاى همسايه اطمينان خود را باز يافته بودند و شهر از آشوب و بلوا در امان مانده بود. و تا وقتى كه ينجهها دوباره گل كرد و چيزى به جودرو نمانده بود، دكّان هرازانى مهر و موم كرده باقى ماند.