داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨٠

بود كه خودش هم معنايش را درست درك نمى‌كرد. ولى حرف‌هايى بود كه خوانده بود و به همه آن‌ها اطمينان داشت. خودش نمى‌فهميد، ولى مى‌دانست حقيقتى در آن‌ها هست. همان حقيقتى كه همه اين دهقان‌ها را واداشته بود صبح سحر از ده خود پياده راه بيفتند و شش فرسخ راه تا شهر را به عجله طى كنند كه اوّل وقت ادارى در شهر باشند.

آن روز حشمت ميرزا ناچار شده بود ساكت بماند. بعدها هم هرازانى را نتوانسته بود كارى بكند. خطّ و نشان خيلى كشيده بود. ولى كارى از دستش برنمى‌آمد.

هرازانى فكر مى‌كرد حشمت ميرزا كه ول‌كن نخواهد بود. سرانجام به سراغش خواهد آمد. حساب خرده پاك خواهد كرد. ولى اين كه مهمّ نيست. او با دكّان خود چه كند؟ با آبروى خود و با اعتبار چند ساله خود؟ او كه هميشه جلوى صف مى‌ايستاده و در اين كارها از همه پيش‌دستى مى‌كرده و همه جا خود را اين طور شناسانده است.

چه طور مى‌تواند صبر كند؟ چه طور مى‌تواند فرار كند؟ از مقابل اين لجّاره‌ها فرار كند و توى خانه‌اش قايم بشود؟ اين فكر، مغز هرازانى را مى‌خورد. از شب خيلى مى‌گذشت. حالا دكّان‌ها همه بسته‌اند. و خيابان‌ها و كوچه‌هاى خلوت شهر، خلوت‌تر شده است، وگرنه بلند مى‌شد و يواشكى در را باز مى‌كرد و مى‌رفت پشت دكّانش مى‌نشست. نزديك بود اين كار را هم بكند. مى‌رفت و پيش‌خوان دكّان را مى‌كشيد و همان پشت آن تا صبح بيدار مى‌نشست؛ ولى تا تكان خورد، رفيقش برخاست و چراغ را روشن كرد. ميرزا حسن همان پهلوى او رخت خواب خود را انداخته بود و بيدار بود:

«آب مى‌خواهى؟ سيگار نمى‌كشى؟ مثل اين كه خوابت نمى‌بره ... ها؟» «نه. مى‌خوابم. فكر مى‌كردم.»

و هر دو سعى كردند به خواب بروند. گاه گاهى صداى چرخ كاميون‌هاى بارى ارتش، از روى شن‌هاى كف خيابان‌ها، در هواى شهر مى‌پيچيد و در ميان سكوتى كه شهر را در خود گرفته بود، هرازانى در فكر آبروى از دست رفته خود بود.

صبح فردا سقط فروشى هرازانى، در خيابان اصلى شهر، زودتر از هر روز باز شد.

شاگردش ساعت هفت صبح جلوى آن را آب و جارو كرده بود و خود هرازانى پشت ترازوى شاهنگى خود نشسته بود و روزنامه مى‌خواند. كاسب‌كارهاى همسايه كه هنوز دست و دلشان مى‌لرزيد، تك‌تك دكّان‌هاى خود را باز مى‌كردند و هفت قل مى‌خواندند و پشت ترازو مى‌ايستادند و در انتظار وقايعى بودند كه هنوز به سراغشان نيآمده بود.