داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٧

٨

آبروى از دست رفته‌

وقتى كلوب را چاپيدند و در و شيشه‌اش را شكستند و تابلواش را پايين كشيدند و تكّه‌تكّه كردند و توى شهر راه افتادند، هنوز جنجالشان به آن طرف‌ها نرسيده بود كه در و همسايه‌ها و كاسب‌كارهاى محلّ، دكّان‌هاى خود را تند و تند تخته كردند و به عجله يك آية الكرسى خواندند و به قفل فوت كردند و هم‌چنان كه با كليد دكّانشان بازى مى‌كردند، به انتظار وقايع، كنار پياده‌رو شروع كردند به قدم زدن.

ميرزا حسن، كتاب فروش همسايه، دست پاچه شده بود. شاگرد خود را پشت بساط نشاند و به عجله خود را به «هرازانى» رساند. و به خواهش و تمنّا و بعد هم به زور او را مجبور كرد دكّانش را ببندد و راه بيفتد. و خيلى به زحمت توانست او را به خانه خود ببرد و تا فردا صبح مخفى‌اش كند.

هرازانى خودش را مى‌خورد. روى پايش بند نبود. چند بار به رفيقش ميرزا حسن بد هم گفت، ولى بعد پشيمان شد و عذر خواست. در حالى كه توى اتاق خانه او نشسته بود و از دور به جنجالى كه خيابان‌هاى شهر را يك‌يك فرا مى‌گرفت، گوش مى‌داد و لاى حافظ خوش چاپى كه دم دستش بود، معلوم نبود دنبال چه مى‌گشت، به مسايلى مى‌انديشيد كه به زندگى گذشته او مربوط بود. يادش مى‌آمد حتّى قبل از آن كه وارد سياست شود، ميرزا حسن همين طور نسبت به او علاقه‌مندى نشان مى‌داد. يادش رفته بود كه دوستى آن‌ها از كى شروع شده است. سه بار سر مسأله كرايه دكّان و دو دفعه هم موقعى كه مأمور ماليات بر درآمد باعث دردسر او شده بود، رفيق كتاب فروشش به او كمك كرده بود و با شهادت معتبر خودش كار او را روبه‌راه‌