داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٥

نمى‌پيچيد. روى پهلوى راست خود پاها را جمع كرده بود و در گودالى كه روى برف، زير تنه‌اش ايجاد شده بود، ساكت و آرام، شايد به خواب رفته بود. ژاندارم‌ها دو سه بار صدايش كردند. سرانجام ته تفنگ‌ها هم به كار افتاد، ولى او يا بى‌هوش شده بود و يا ... هر طور شده بود مهمّ نبود، ژاندارم‌ها فقط عزا گرفته بودند كه لاشه‌اش را چه‌گونه تا به شهر برگردانند.