داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧١
٧
اعتراف
«ايوزخانى» قدم آهسته كرد، ايستاد و با پاى برهنه خود سه بار زير قدم خود، برفها را كوبيد و با سر به ژاندارمهايى كه پشت سر او نيزه به دست مىآمدند و به دو نفر رفيق خود كه در دنبال او بيل و كلنگ در دست داشتند، اشاره كرد. و ديگر طاقت نيآورد و خود را روى برف يخزده و شكنندهاى كه زير پوتين ژاندارمها خش خش مىكرد، رها كرد.
چيزى به نيمه شب نمانده بود. در تاريكى كور و بىحياى شب، چهار سرنيزه برق مىزد و اين طرف و آن طرف مىشد. برف يخكرده و تيغه تيغه شده، زير پاها خشخش مىكرد. و از دم بيلهايى كه در تاريكى منجمد كننده نيمه شب، برفها را به كنارى مىزدند و دنبال زمين بكر مىگشتند، دريچههاى تازهاى به روى سرماى شب باز مىشد.
سكوت بيابان خفه كننده بود. روشنايى كدر و گنگ برف كه هوا را پر كرده بود، چشمها را مىزد. حتّى صداى سگهاى پاسبان نيز كه از سرماى شب مىناليدند، در هوا يخ مىزد و سنگينى مىكرد و در گوشهاى از تاريكى شب مىافتاد و گم مىشد.
دستبند آهنى مثل تيغههاى برنده يخ، مچ دست ايوزخانى را مىبريد و اكنون او فقط سوزش دردناك جاى آن را حسّ مىكرد. پايينتر از مچ دستهايش، صاحب چيزى نبود و انگشتهاى او و كف دستهايش، رها شده و كرخ، در ميان برفها فرو رفته بود.
بازوهاى چپ و راست او را، از پايين و بالا، به پشت برده بودند و روى مهرههاى