داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٠

«... ولى آخر نمى‌ارزد. آدم براى يك مشت ... ولى نمى‌ارزد ...» «چه مى‌گويى شاحسين؟ تو چه مى‌دانى من اين دو شب چه‌ها كشيدم!»

رحمان گر چه چانه‌اش مى‌لرزيد و كم‌كم از كار مى‌افتاد ولى هنوز آن قدر نا داشت كه بتواند آهسته آهسته با شاحسين درد دل كند:

«مگر چى شده؟ همش يكى به زيرابى‌ها اضافه مى‌شود ديگه. من هر چه حسابش را كردم، ديدم نمى‌ارزد. من احمق را بگو، وقتى شما خواب بوديد، گل كردم كه برم با اين پدرسگ كشيك دم در، درد دل كنم. دل آدم تنگ مى‌شود. من كه مى‌ميرم. امّا خيلى مى‌خواستم بدانم بالأخره از اكبرى چيزى درآوردند يا نه. خوب جوانى دلم است. من كه دلم ازش قرص است. چيزى كه ندارم وصيّت كنم. زنم هم كه لابد مرده. شماهام ... نه ... تنها خوب نيست. بگو بچّه‌ها جمع شوند. بگو بيآيند دور من. من حالا مى‌ميرم ...»

آن‌ها كه بيدار بودند نزديك‌تر آمدند. كسانى را هم كه از خستگى چرت مى‌زدند بيدار كردند و همه به دور او و شاحسين حلقه زدند. صورت رحمان دم به دم مهتابى‌تر مى‌شد:

«آره اين را مى‌گفتم. من كه مى‌ميرم. چه مى‌دانم. شايد هم بى‌خودى مى‌ميرم. زنم هم كه حتما مرده. بايد بميرد، وگرنه چه‌كار دارد كه بكند. امّا شما- شما هم اگر مرديد كه هيچ- امّا اگر نمرديد ... من چه بگويم ديگر ... چه طور مى‌تواند يادتان برود؟ ما با هم رفيق بوديم. دو سه سال هم بود كه خيلى رفيق بوديم. كارهايى بايد مى‌كرديم.

حالا هم خيلى كارها مانده كه بايد بكنيم. خيلى كارها. گيرم من نباشم. گيرم يكى به زيرابى‌ها اضافه بشود. شما كه هستيد. شما هم كه نباشيد، ديگران كه هستند. دنيا كه آخر نشده ...»

صداى رحمان كم‌كم به صورت ناله بى‌رمقى درمى‌آمد و همان در هواى دهانش گم مى‌شد. همه ساكت بودند:

«آره، دنيا كه آخر نمى‌شود. آن‌ها كارهاى ما را خواهند كرد. مگر نيست؟ مهمّ اين است كه آن‌ها بدانند ما چه مى‌خواستيم بكنيم. مهمّ اين است كه بفهمند. شايد هم تا حالا فهميده باشند. شايد هم خودشان چيز بهترى به فكرشان برسد. من كه حتم دارم فهميده‌اند. من كه حتم دارم چيز بهترى به فكرشان مى‌رسد ...

ديگر از درزهاى مبهم ديوار نم كشيده زندان نيز صدايى برنمى‌خواست. همه خاموش بودند. چند نفر بى‌صدا اشك مى‌ريختند. عدّه بيش‌ترى به جسد رحمان خيره شده بودند. شاحسين هنوز سر او را به روى دامان خود داشت و با موهاى از عرق خيس شده او بازى مى‌كرد. و هوا كم‌كم مثل صورت مهتابى رنگ رحمان روشن مى‌شد.