داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٨

بى‌كارم اگر بخواهم آزاد بشوم. چه مى‌دانم زنم چه مى‌كند! خيلى خوش‌حال مى‌شدم اگر مى‌دانستم الآن مرده است. چه‌قدر بچّه‌ام من! اگر امشب تا صبح سر پا وايسم، مگر دل اين پدرسوخته‌ها به حال من رحم ميآد؟ يا مگر رأى اين قزّاق‌هاى آدم‌خور تغيير مى‌كند؟ مرا كارگر مى‌گويند. يعنى آدمى كه فقط نوكر بازوى خودش است. گور پدرشان هم كرده. اگر توانستم- نه اگر دلم خواست- بيدار مى‌مانم، وگرنه مى‌گيرم مى‌خوابم. خرخرم را هم راه مى‌اندازم. ببينم كى جرأت دارد به من بگويد بالاى چشمت ابرو است ...»

ولى جا نبود كه رحمان بخوابد. با مهربانى و دقّت، رفقاى خود را جابه‌جا كرد و در گوشه‌اى چمباتمه نشست.

دلش خواسته بود كه بخوابد. خوابيد. ديگر صداى كريه سوسك‌ها نيز به گوش نمى‌رسيد.

در، با سر و صدا باز شد و چكمه‌هاى سركار ستوان روى بدن زندانيان كه خوابيده بودند، قرارگاه مطمئنى مى‌جست.

همه خوابيده بودند. حتّى رحمان، كه به جرم شكايت آن روز صبح خود، از تنگى فضاى اتاق زندان، قرار بود تا صبح سر پا بايستد، وگرنه به حبس ابد محكوم شود.

چكمه‌هاى سركار ستوان يك چند ثانيه روى بدن‌هاى مجروح زندانيان پس و پيش شد. و بعد خود را به پهلوى رحمان رساند. نوك چكمه دوبار جلو و عقب رفت و بعد با آخرين قدرتى كه ممكن بود، به پهلوى رحمان حواله شد:

«مادرقحبه بى‌وطن! ... اگه اتاقتون تنگه، تو چه طور تونستى بخوابى؟»

رحمان ناله‌اى كرد و از خواب پريد. يك دم، درد در دلش پيچيد. ناله‌اش را خورد و از جا جست. آخرين قوّتش را جمع كرد، كمى عقب رفت و با يك مشت، دهان سركار ستوان را پر از خون ساخت. و دوباره از حال رفت. سربازى كه بيرون در پاس مى‌داد، فريادى كشيد و ديگران را به كمك طلبيد.

سربازهاى ديگر كه از راه مى‌رسيدند، اوّل سركار ستوان را از اتاق بيرون بردند و بعد به سراغ لاشه از حال رفته رحمان آمدند. كشان‌كشان توى راهرو كشيدندش. در را پشت سر خود قفل كردند و تا صبح لاشه از كار افتاده او را كوبيدند. و وقتى كه نور صبح، از راه پلّكان‌ها، كف راهرو را روشن ساخت و خروس‌ها از خواندن افتادند، او را به رفقايش سپردند و در را پشت سر خود از نو قفل كردند.

مدّت‌ها بود كه همه از خواب پريده بودند، حتّى شاحسين، پيرمرد بيمارى كه‌