داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦١

مى‌خواد منو پابند كنه، هيچ حاضر نيستم ريختشم ببينم. چه طور مى‌تونم يك جا پابند بشم. من هواى اتاقى رو كه توش بيست دفعه نفس كشيده باشم، ديگه نمى‌تونم فرو بدم. خفه ميشم. خودمم مى‌دونم خيلى بده. امّا من بيابونى شده‌ام. چه بايد كرد؟

من اين طورى بوده‌م ... از اوّلم اين طورى بوده‌م ...»

رنجى را كه او مى‌برد، به سادگى نمى‌شد درك كرد. خانه‌اش را نچاپيده بودند و به زندانش نينداخته بودند. از همه اين زجرها فارغ مانده بود. ولى آزادتر از ديگران هم نفس نمى‌كشيد. كم‌كم در مى‌يافتم كه راستى چيزى ندارم به او بگويم. باز ساكت مانده بودم. سنگينى سكوت ما، هواى اتوبوس را وزين مى‌ساخت و ماشين را از تكان خوردن باز مى‌داشت. نمى‌دانم، شايد جادّه دست‌انداز نداشت. اردويى ته سيگار خود را از لاى شيشه به بيرون انداخت. شيشه را دوباره بست و گفت:

«من هميشم همين جورى بوده‌ام. مدرسه هم كه بودم آدم سر به راهى نبودم.

هنوز ده سالم نشده بود كه دزدكى يك دفعه رفتم به آمل. پدر و مادرم يك هفته خودشونو كشته بودند. وقتى برم گردوندند، انقدر كتكم زدند كه درست يادمه يك ماه تو رخت‌خواب افتادم. امّا من بازم از مدرسه در رفتم و بازم از بابل فرار كردم. تو يك تعطيلى عيد يادمه اومدم به همين چالوس ...»

به چالوس نزديك مى‌شديم و مى‌بايست از او جدا مى‌گشتم و هنوز او خيلى درد دل‌ها داشت كه براى من بگويد و شايد خيلى چيزها مى‌خواست از من شنيده باشد. ماشين در نوشهر كه پيچيد و درياى ساكت و آرام را، كه زير پاى ما دراز كشيده بود، پشت سر گذاشت، ... او سكوت خود را شكست و ناگهان عقده دلش باز شد و دوباره شروع كرد:

«شايد شما نخواهيد چيزى بگيد. من كه مجبورتون نمى‌كنم. امّا من چرا درد دل نكنم؟ من كه تا حالا كسى از حالم سؤالى نكرده بود، خيلى زود همه چى رو براتون گفتم. امّا نه. مگه كجاشو گفته‌ام؟ حيف كه از اين ژاندارم‌ها بيزارم. حيف كه دلم براى دختر داييم مى‌سوزه. وگرنه امنيّه مى‌شدم و مى‌رفتم لرستان، يا ميان عرب‌هاى جنوب. فقط شتردوانى، تو بيابون‌هاى داغ اون جا، مى‌تونه منو آروم كنه. از اين مملكت خراب شده كه نميشه در رفت. وگرنه خيلى جاها به من احتياج دارند. به من كه برم پشت رل ماشينم بشينم و يك دسته بيست نفرى رو واسه شبيخون زدن، به راهى ببرم كه اقلّا از ده تا پرتگاه عبور كنه. حيف كه نمى‌گذارند. حيف كه فكر دختر داييم راحتم نمى‌گذاره. آخه زن منه. هنوز كه طلاقش نداده‌م. مثل اين‌كه دوستشم دارم. پدرسگ! اين دايى بدبختم اگه مى‌گذاشت اورم ورش مى‌داشتم و با هم آواره مى‌شديم. نمى‌تونم خيلى از بابل دور بمونم. راحت نيستم. وقتى يزد بودم، همش به‌