داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٠
سلاحشون كرد. ماشين باريتون رو هم كه گفتيد فروختهايد ...»
حرف من را قاپيد و گفت:
«من اگه از زير سنگ هم شده ماشين گير ميآرم ... اينكه كارى نداره. من كه كار ديگهاى ازم بر نميآد. امروز به چه درد مىخورم. من فقط مىخوام پشت رل ماشينم بشينم و واسه شماها سگدوى كنم. اينم يك جورشه. چى بايد كرد؟ شايد شما تعجّب كنيد. شايدم بخواهيد منو راضى كنيد به شهر برگردم و مثل اوناى ديگه كارى بگيرم و مثل همه زندگى كنم ...»
چنان تنفّرى در قيافه او خوانده مىشد كه گويا چشمش به مردارى افتاده باشد:
«من به اين زندگى مردم شهر تف مىكنم و به دورش مىاندازم. من كى مىتونم برم پشت دكّون بشينم و صبح تا شام صلوات بفرستم و منتظر يك مشترى كوفتى باشم؟ يا كى حوصله دارم برم كار دولتى بگيرم و دفتر حضور و غياب امضاء كنم؟
داييم چند بار گفته بيآم و برم تو اداره ثبت برام كارى بگيره. سرشو بخوره. به خودشم گفتهام. بدبخت اونم واسه خاطر من نيست كه دلسوزى مىكنه. مىخواد دخترشو به پام ببنده و منو خونه نشين كنه ...»
باز موضوع كلام فراموش شده بود. شايد خودش هم ملتفت شد. من نمىخواستم از اين گوشه زندگى خصوصى او بىاطّلاع درگذرم. گذاشتم حرفش را بزند. حتما غم دل او را در اينجا سنگينتر و خفه كنندهتر مىتوانستم بيآبم! و سيگار ديگرى آتش زد. روى صندلى جابهجا شد و گفت:
«گفتم كه از همان كوچكى ما رو برا هم شيرينى خورده بودند. هنوز زياد سرگرم كار نشده بوديم كه برام عروسى كردند. نان درآر هم كه شده بودم. هيچ نقصى هم نداشتم. بىچاره دخترك! تازه داشت بهم علاقه پيدا مىكرد كه كار ما شروع شده بود.
ديگه طورى شده بود كه اگه هفتهاى يك دفعه هم پيشش مىرفتم، راضى بود. حالا مىفهمم چه خون جگرى مىخورد. زن شوهردارى كه خونه باباش ولش كرده باشند و فقط هفتهاى يك دفعه بهش سرى بزنند، ديگه چه حالى مىخواهيد داشته باشه؟
بازم راضى بود. هيچ وقتم گله نمىكرد. فقط صبحها كه مىخواستم راه بيفتم و برم، مىپرسيد: «عزيز، بازم اين قدر دير برمىگردى؟» اين حرفش راستى دلمو مىسوزوند. هيچ وقت از يادم نميره. از وقتى كه فرار كردهم، تا حالا ديگه هم نديدمش. باباش ديگه نمىگذاشت پهلوش برم. ميگه يا بيا كار برات بگيرم و شهر بمون، وگرنه نمىگذارم دخترمو نيگام بكنى. خوب من چه بكنم؟ نمىدونم مىخوامش يا نه. دلم براش خيلى مىسوزه. شايد كمكم يادم بره. امّا نمىدونم بىچاره دخترك چى مىكنه؟ شايدم بتونم دوستش داشته باشم. امّا اگه بدونم اونم