داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٧
دستى به موهاى مجعّد و پرپشت خود كه خاك بر آن مىنشست، برد؛ مرتّبش ساخت و بعد اين طور مشغول شد:
«خيلى خسته شدهم. سه ما بيشتر نيست كه به كار جديدم سوارم. امّا تو همين مدّت مىبينم كه دارم خورد ميشم. من شايد يك وقتى هم بزن بهادر بودم. امّا حالا برام تره هم خورد نمىكنند. مىبينيد كه به اصطلاحات تهرانىهام خوب آشنام ...»
تعجّبى را كه آشنايى او با اصطلاحات تهرانىها در من ايجاد كرده بود، در قيافهام خواند و اين طور ادامه داد:
«مىبينيد كه لهجه منم مازندرانى نيست. خود منم بابل به دنيا نيومدهم. پدرم از مجاورين كاظمين بود. من دو ساله بودم كه از عراق بنه كن راه افتادند. سه سال اصفهان و بعد هم چند ماهى تهران بودند و بعد به سراغ همين داييم كه الآنه صحبتشو مىكردم، به بال اومده بودند، ... و خدا نمىدونم بگم چى كارشون كنه، همون وقت دست منو تو حنا گذاشتند و از همون بچّگى دختر داييمو برام شيرينى خوردند ...»
موضوع صحبت باز فراموش شده بود. متوجّهش كردم. شايد از اين كه مىديد علاقهاى به دانستن چيزهاى ديگرى از زندگى او ندارم، دل تنگ مىشد، ولى كلام خود را به هم دوخت و دوباره سر مطلب آمد:
«اين سه ماهه، شايد ده دفعه اصفهان و سه دفعهم اهواز رفتهام. امّا در هيچ كدوم اين سفرها هيچ مقصدى نداشتهم. درست آواره بودهم. لابد مىدونيد شوفرها چه عقيدهاى دارند؟ از اين شهر كه راه مىافتند، اگرم مسافرها رو به مقصد چالوس گرفته باشند، هيچ وقت نمىدونيد كجا ميرند. وقتى هم ازشون مثلا بپرسى: «كى مىرسيم؟» ميگند: «كى كار شيطونه.» لابد شما هم ديديد. تنها اطمينانى كه مىتونند داشته باشند اينه كه چون جادّه به چالوس ميره، لابد اونا به اونجا مىرسند. من اين پنجماهه درست اين طور بودهم. شايدم از اين بدتر. اگه شوفرها اميدوارند كه شايد واسه ماشينشون خطرى پيش نيآد و حتم دارند كه غير از اينم خطرى واسشون نيست، من اين اميدرم نداشتهم. و هر وقت پشت چوبهاى تفتيش سر جادّهها، يا دم دروازه شهرها مىرسيدهم، خودمو درست لب يك پرتگاه مىديدهم ...»
دستاندازهاى جادّه خيلى زياد شده بود. من او را و درد دلهاى او را خوب مىفهميدم. درك مىكردم. در و ديوار ماشين سخت تلقتلق مىكرد و فضاى اتوبوس پر از گرد و خاك شده بود. و او با لحنى شكوهآميز اين طور به اعترافات خود ادامه مىداد:
«از اين كارم چه رضايتى مىتونم داشته باشم؟ باور كنيد وقتى ماشين باريم زير