داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٦
با قيافه خجلتزدهاى جمله خود را تا به اينجا رسانيد. من با عجله پرسيدم:
«پس بالأخره كارى پيدا كرديد ...»
نگذاشت سؤال من تمام شود و گفت:
«براتون ميگم كه حالا چه كار دارم. امّا بگذاريد قبل از اين كه باعث تعجّبتون بشم، هر چى رو كه بايست، براتون بگم. شايدم از من متنفّر بشيد.»
من از خودم مىپرسيدم اين چيست كه مرا به تعجّب و نفرت واخواهد داشت. و او ادامه مىداد:
«خيال مىكنيد تا حالا چند نفر اين طور خواستهاند از حال من خبرى بگيرند؟
ها؟ ... حتّى برادرم تا حالا نخواسته بدونه كه من چىكار مىكنم. مىفهميد؟ خوب چه كنه. مگه وقت اين كار رو داره؟ ما اصلا كى سر فرصت همديگه رو مىبينيم صبح تا شام سوارى اربابش زير پاشه و خوشگذرانىهايى رو كه از دنده ماشينم بهش نزديكتره، با حسرت نيگاه مىكنه و مىگذره. مادرمون در حال انتظار، خونه برادرش نشسته كه من يا برادرم برگرديم و سراغى ازش بگيريم. ديگه هيچ چى هم ازمون توقّع نداره. داييم مدّتها است او رو به خونهاش برده و نمىگذاره حتّى يك شب هم پهلوى ما بيآد و درد دلهاى پسر آوارهشو بشنوه. هر وقت كه من فرار كردم و برادرمو گرفتند، او رو به خونهاش برده بود، به اين شرط كه از ما چشم بپوشه. حقّ هم داره. من و برادرم كه نمىتونستيم خرجيش رو بديم؛ ... چه مىگفتم؟ ...»
صدايش به ناله شبيه شده بود و من، كه سر و صداى ماشين نمىگذاشت صدايش را بشنوم، سرم را خيلى نزديك به او برده بودم. فهميد. ماشين در يك دستانداز افتاد. سخت تكان خورد. او روى صندلى جابهجا شد. نگاهى از آينه جلوى ماشين به صورت شوفر كرد و ادامه داد:
«همه اونايى كه تا ديروز محّل سگم بهشون نمىگذاشتيم، امروز براى خودشون آدمى شدند و برامون پشت چشم نازك مىكنند. من اگه مىدونستم شوفر ماشين اين يارو است، اصلا سوار نمىشدم. وقتى هم كه دونستم، فقط به خاطر همسفرى با شما بود كه بليتمو پس ندادم. خيلىها خودشونو رفيق و هم مسلك ما جا مىزدند.
اين سرشونو بخوره، خودشونو نوكر و چاكرمونم مىدونستند. امّا الآن لابد ديدند كه در بابل روزنومه و مجلّه رو چه جور پخش مىكرديم، ... باز پرت شدم. از اون وقت تا حالا كار من اينه. گاهى اهوازم. گاهى اصفهان و تهران و گاهى هم ميآم اينجا، چند روزى هستم و باز برمىگردم ...»
گرد و خاك از درز تخته كنار ماشين تو مىزد. و روى لباس سياه او مىنشست. او كنار پنجره نشسته بود. باد مىزد و موهايش را روى صورت كشيدهاش مىريخت.