داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٥

ماشينو تمام كنه. بهش اختيار دادم كه هر طورى دلش مى‌خاد سوارى رو بفروشه و پولشو برام بفرسته. بعد از يك ماه سه هزار تومن برام فرستاد. نوشته بود كه لاستيك‌هاى جلو از بين رفته بود. امّا بعدها كه برادرمو آزاد كردند، برام نوشت كه ماشينو با همون لاستيكاش يك دفعه ديده ...»

آب دهان خود را فرو برد. سيگارى را در آورد و آتش زد. پس از آن تا به آمل كه رسيديم، خصوصيّات اطراف شهر را براى من شرح مى‌داد.

از روى پل كه ردّ مى‌شديم، برايم گفت كه ويلاهاى رديف كنار رودخانه را كى و چه كسانى ساخته‌اند. توى يكى از خيابان‌هاى فرعى مقابل رودخانه پيچيديم و دم گاراژ ايستاديم. اتوبوس مى‌بايد مسافر مى‌گرفت و من وقت داشتم كه سرى به شهر و به بازار آن بزنم.

با سقف كوتاه خود، بازار، خيلى تنگ و خودمانى بود و من گرچه غريبه بودم، توجّه هيچ كس را جلب نمى‌كردم. در يك دكّان بزّازى، يك خانواده دهقانى، براى دخترشان كه در همان كنار ايستاده بود و دخالت نمى‌كرد، جهيز تهيّه مى‌كردند.

لامپاهاى نفتى پهن و واز و ولنگ امريكايى از در و ديوار اين‌جا هم بالا مى‌رفت. و قاطرهاى مازندرانى با بار برنج خود و كرّه ماديان‌هايى كه بازار را از شيطنت خود پر مى‌كردند، راه را بند آورده بودند.

وقتى برگشتم، هنوز اتوبوس مهيّاى حركت نبود. اردويى در بانك كار داشت. با هم به آن‌جا رفتيم. مى‌خواستم بدانم چه كار دارد. وقتى مرا با دو نفر از رفقاى آن‌جا كه در بانك كار مى‌كردند، آشنا كرد و ما برگشتيم، در راه از او پرسيدم كه در بانك چه كار داشت. گفت:

«اسكناس بزرگ مى‌خواستم بگيرم.»

فكر كردم شايد خيلى پول دارد. ولى من هنوز نفهميده بودم او چه كاره است.

نمى‌دانم چرا علاقه مخصوصى به دانستن اين مسأله در من انگيخته شده بود. ماشين عازم حركت بود. تصميم گرفتم پس از حركت، اوّلين سؤالى كه از او مى‌كنم، همين باشد. ولى خود او وقتى يك سيگار آتش زد و ماشين كه آمل را پشت سر گذاشت و دوباره در جادّه‌هاى خاكى مارپيچى كه در ميان مزارع برنج، تا زير جنگل‌هاى دور دست مى‌پيچيد، افتاد، ... مثل اين كه دنباله داستان خود را گرفته باشد، اين طور ادامه داد:

«هر طور بود چهار ماه يزد موندم. وقتى سر و صداها خوابيد، برگشتم به اصفهان.

يك ماهى هم اون‌جا بودم. با دو نفر اهوازى همون‌جا آشنا شدم. اونا منو واداشتند به اين كار جديدم مشغول شم ...»