داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥١

٥

در راه چالوس‌

رفيق سفر كرده من، وقتى مى‌خواستم از تهران حركت كنم، پاى قطار خوب برايم گفته بود كه با اين همه اسامى نو و اروپايى‌مآب، هنوز هم براى يك مسافرت كوتاه در ولايات، بايد مثل عهد دقيانوس، چهار روز بليت گاراژها را در جيب نگه داشت و سرانجام هم با يك ماشين قراضه و زوار در رفته، براى صد كيلومتر راه، يك بيست و چهار ساعت گرد و خاك جادّه‌هاى پر از دست‌انداز را بلعيد و پس از رسيدن به مقصد هم چهار روز براى رفع خستگى مسافرتى كه فقط براى فرار از يك‌نواخت بودن و خستگى زندگى شهر در پيش گرفته شده بوده، از كار بى‌كار ماند و استراحت كرد.

من از بابل كه به رشت مى‌خواستم بروم، درست همين اتّفاق افتاد. قرار بود با يك سوارى هشت نفره، ساعت يازده فرداى آن روزى كه بليت گرفتم، راه بيفتيم و پس فردا به رشت برسيم. ولى درست دو روز بعد از موعد حركت، سرانجام مجبور شدم يك روز صبح ساعت هفت، با اتوبوس تهران خود را تا چالوس برسانم و از آن جا با ماشين ديگرى به رشت بروم.

اتوبوس خالى بود. ما فقط هفت نفر بوديم. دو نفر سرباز كه از مرخّصى برمى‌گشتند، يك بازارى، دو نفر شوفر كه ماشين‌هاشان آن طرف تونل جادّه مخصوص به انتظارشان بود، و «اردويى» كه مى‌بايست رفيق همسفر من مى‌شد، و خود من.

اردويى را در گاراژ كه مى‌خواستيم راه بيفتيم، رفيق ميزبانم به من معرّفى كرد و