داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٦

ديوارهاى بندكشى نشده زندونو، كه دست‌هاى چلاق شده‌م در بالا آوردنش شريك بوده ...»

اوستا محمّد ولى در پايان هر جمله اسد، سر خود را به علامت تصديق تكان مى‌داد. چراغ روى ميز كمى دود مى‌كرد. بوى نفت بيش‌تر شده بود. در بيرون اتاق سوز مى‌آمد و از سرماى خشك شب خبر مى‌آورد و اسپندار در فكر فرو رفته بود.

اسپندار روز چهارم ورود خود، با تبعيدى‌هاى زيراب آشنا شده بود. رفقايش در تهران از او خواسته بودند كه در كرمان آن‌ها را پيدا كند و كارهاشان را برسد و سرپرستى كند. شغل او وسيله خوبى براى سركشى دايمى او به زندان جديد شهر بود. اسد را در آن جا شناخته بود. زير طاق‌هاى نيمه‌كاره زندان با اوستا محمّد ولى هم چپق كشيده بود. و هر سه در همان جا با هم طرح آشنايى ريخته بودند. با همه زيرابى‌ها آشنايى پيدا كرده بود. و از كار و زندگى‌شان پرسيده بود و اگر هم كمكى از تهران مى‌رسيد، ميان آن‌ها پخش كرده بود. اقداماتى هم كرده بود كه حكم آزادى‌شان را زودتر از تهران بفرستند، ولى هنوز خبرى نبود. و آن شب، اسد و اوستا محمّد ولى و دو نفر رفيق نزديك اسد، كه ديگر از به انتظار نشستن خسته شده بودند و طاقت كار كردن در ساختمان زندان جديد شهر را هم نداشتند، آمده بودند كه با او مشورت كنند و هر طور شده چاره‌اى بجويند.

اسد دنباله حرف خود را گرفت:

«من از همه تبعيدى‌ها بى‌كس‌ترم. خودمم اشكالى نمى‌بينم كه بزنم و فرار كنم.

كار زندون رو تمام كنم و فرار كنم. اوستا كه خودش مى‌دونه. اين دو نفرم مجبورند مثل اوناى ديگه بمونند و زن و بچّه‌هاشونو ضبط و ربط كنند. من چرا بيش‌تر از اين صبر كنم؟ ديگه نمى‌خوام تو اين شهر بمونم. كار ديگه‌اى هم نمى‌خوام بگيرم. از مردم اين شهر خجالت مى‌كشم. اگه تو بندر عبّاس يك نفر رو مى‌شناختم، ... نه، شناس هم لازم ندارم. اگه فقط راه و چاه رو بلد بودم، همين فردا صبح راه مى‌افتادم.

پياده هم شده بود مى‌رفتم ...»

اسپندار فتيله چراغ را پايين كشيد و حرف او را بريد:

«راه افتادن كه اشكالى نداره. امّا آخه شايد بشه وسيله بهترى پيدا كرد. من كه نمى‌تونم بذارم تو راه بيفتى و خودتو، تو برّ بيابون سردرگم كنى. اصلا چه علاقه‌اى به بندر عبّاس پيدا كردى؟ بايس فكر جاهاى ديگه‌اى بود. كار رو شايد بتونى همه جا پيدا كنى. مهمّ اينه كه كسى باشه و راهنماييت كنه.»

راست مى‌گفت. اسد دو سه بار پيش خود فكر كرده بود شايد بتوان به بوشهر رفت. هر وقت به ياد كار كردن كنار دريا مى‌افتاد، به فكر فرو مى‌رفت. خيلى دلش‌