داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٢

چرا از دل و دماغ افتاده و چرا ديگر آواز نمى‌خواند. روزهاى اوّل كار، هم او و هم اسد، هر دو سر حال بودند. بنّاى كرمانى هنوز بار اندوه طاقت‌فرسايى را كه اسد از نقاط دور افتاده شمال با خود مى‌آورد به دوش خود حسّ نمى‌كرد. سر جرز آواز مى‌خواند و اسد در حالى كه از نردبان با سرعت بالا و پايين مى‌رفت، آهنگ حزن‌آور صداى او را دنبال مى‌كرد. ولى فقط سه روز قضيّه از اين قرار بود و از روز چهارم دوباره طنين رگبار مسلسل‌هاى زيراب مى‌خواست مغز اسد را بتركاند.

فقط نغمه غم‌انگيز بنّاى كرمانى بود كه در اين دو سه روز اسد را از تاريكى‌هاى گذشته خفقان‌آورش نجات مى‌داد. ولى انگار حتّى او هم راضى نبود بگذارد اين وسيله راحت‌بخش، به افكار درهم او سرانجامى بدهد و او را دمى آسوده بسازد.

اسد باز در بهت و كدورتى كه پس از بيرون آمدن از زيراب او را احاطه كرده بود، فرو مى‌رفت و هيچ وسيله‌اى نمى‌يافت كه بتواند با آن راه خلاصى براى خود بيآبد.

پس از غارتى كه از اموال همه آن‌ها در زيراب كردند، اسد در همه عالم جز يك مادر و يك برادر چيز ديگرى نداشت. از اين دو دلبند آخرين نيز اكنون هيچ‌گونه اثرى به جا نبود. غربت تبعيد، سنگينى تنهايى او را بيش از آن‌چه بود نشان مى‌داد. دو سه روزى هم با درد دل‌هاى بنّاى كرمانى خود سرگرم بود و ظهر و شام زانو به زانوى او در كنار منقل آتش قهوه‌خانه و در هواى پر دم و دود آن، پياله چايى خود را مى‌نوشيد و به دلدارى‌هاى يك‌نواخت و خسته كننده او گوش مى‌داد. ولى اين هم فايده نداشت. او نمى‌خواست كسى تسليتش بگويد. و كم‌كم نسبت به كسانى كه او را دلدارى مى‌دادند، احساس مى‌كرد يك نوع كينه پيدا مى‌كند. فكر مى‌كرد اين دل‌سوزى‌هاى ديگران كجاى آن‌چه را كه خيلى به عجله و با دست پاچگى در آن دو روز اتّفاق افتاد، مى‌تواند بپوشاند، و يا كم و زياد كند!

كم‌كم اوستا محمّد ولى، بنّاى كرمانى، داستان او و همراهانش را بهتر از خود آن‌ها مى‌دانست. و براى ديگران در هر كجا كه مى‌نشستند و حوصله‌اى براى حرف زدن پيدا مى‌شد- در قهوه‌خانه‌هاى بيرون شهر، شب‌هاى جمعه سر قبرستان، و حتّى براى پاسبان‌هايى كه مأمور سركشى به ساختمان زندان جديد شهر بودند- با آب و تاب تمام نقل مى‌كرد. اسد مى‌ديد كه حتّى خود او هم نمى‌توانست به اين خوبى قضاياى زيراب را تعريف كند. و از اين بابت در خود آرامشى حسّ مى‌كرد.

بنّاى كرمانى، روزهاى بعد، براى اسد گفته بود كه چرا از دل و دماغ افتاده و ديگر علاقه‌اى ندارد كه سر جرز آواز بخواند. گفته بود:

«ديگه نمى‌تونم مثل سابق آواز بخونم. اين صدا ديگه به درد من نمى‌خوره! چه مى‌دونم! چيزيم نشده. امّا صدايى كه من مى‌خام، ديگه از اين گلوى من نمى‌تونه‌