داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٤

مى‌شد. سربازان ديگر، با دو مسلسل سنگين و بقيّه تفنگ‌ها مى‌بايست خود را به پيچ درّه برسانند و از سمت راست، عمارت «٩ دستگاه» و تمام خانه‌ها را زير نظر بگيرند. آن گردان ديگر كه از شاهى مى‌رسيد نيز ورود خود را با چند رگبار مسلسل اعلام كرده بود. سرجوخه حيدر باباخانلو خيلى دوندگى مى‌كرد. همه را سر جاهايشان مستقرّ ساخت و دستورهاى لازم را داد. و ساعت شش بعد از ظهر بود.

كه در اتاق مدير بهدارى گزارش خود را به افسر فرمانده داد:

«سركار ستوان! همه به جاى خود منتظر فرمان‌اند ...»

افسر فرمانده پوزخندى زد. هفت‌تير خود را روى كمربندش جابه‌جا كرد و با قدم‌هايى محكم، خود را به بيرون رساند و فرمان آتش صادر كرد.

هوا تاريك شده بود. جايى ديده نمى‌شد. ولى مسلسل‌ها را قبلا رو به عمارت «٩ دستگاه» و رو به خانه‌ها قراول رفته بودند. فقط مى‌بايست انگشت به روى ماشه‌ها بگذارند. تا نيمه‌هاى شب همه مسلسل‌ها كار مى‌كرد. تفنگ‌ها نيز از كار نيفتاده بود. در تاريكى آن شب، مه سنگين و آرام كوهستان‌هاى شمال را، حركت وحشيانه و سريع گلوله‌ها مضطرب مى‌ساخت و اهالى زيراب هيچ كدام به خواب نرفتند. و در كورى شب، همه جا را به مسلسل بستند. و وقتى همه خسته شدند و اطمينان حاصل كردند كه خطرى نخواهد بود، با يك فرمان افسر فرمانده خود، به خانه‌هاى كارگران هجوم آوردند. و تا صبح خانه‌اى نمانده بود كه در و پنجره‌اش را نشكسته باشند و آدم زنده‌اى پيدا نمى‌شد كه به رديف طناب‌هاى سفيد و نوى كه با مسلسل‌ها از تهران فرستاده شده بود، نبسته باشند. و صبح همه پانصد و بيست و چند نفرى را كه گرفته بودند در انبار كالاى ايستگاه زيراب زندانى ساختند.

از سه نفرى كه در محكمه صحرايى زيراب، هفتاد و دو ساعت پس از ورود سربازان، محكوم به اعدام شدند، دو نفر محلّى بودند كه توانستند وكيلى بگيرند و كار خود را به عقب بيندازند. و تنها «وصالى» بود كه خيلى به عجله اردش را خواندند و ساعت ده صبح فرداى محاكمه، در يك روز مه‌آلود آذر، در يك درّه گمنام زيراب اعدامش كردند.

وصالى هيكل بزرگى داشت، هر وقت به شاهى و يا سارى مى‌رفت، زورخانه‌اش ترك نمى‌شد. اسد با او هم‌اتاق بود. در زيراب كسى را نداشت و فقط مادر اسد بود كه هر دوى آن‌ها را جمع و جور مى‌كرد. اسد مى‌دانست كه وصالى نامزد خود را در خلخال به انتظار نشانده و سرش به كار ديگرى است. اسد خيلى دلش مى‌خواست بتواند مثل او به خود برسد و روزها ورزش كند. حتّى در اوايل بهار، چند روزى هم‌