داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢٥

هيچ‌گونه عكس العملى نشان نمى‌دادند؛ فقط، مات و صاعقه‌زده باقى مى‌ماندند و شايد هم زبانشان بند مى‌آمد.

يك موج ترس هم از بالاى آن حمّام گذشت و براى زنانى كه در آن‌جا سر و تن مى‌شستند و پرچانگى مى‌كردند، واقعه شوم سوّم اتّفاق افتاده بود.

از آن‌جا نيز، همه فرار كردند. هر كه هر چه در دسترس داشت به خود پيچيد و خود را از حمّام بيرون انداخت. عدّه‌اى لخت و عور- بى‌اين كه در بند چيزى باشند- سراسيمه بيرون ريختند و همه به هشتى بزرگ خانه‌اى كه مقابل در حمّام بود، پناهنده شدند. تنها پيرزنكى كه سر خود را رنگ و حنا بسته بود، هنوز در گوشه‌اى از حمّام لنگى به زير خود كشيده بود و گويا خواب بود.

بگوم گيج شده بود. نمى‌دانست چه كند. از حمّام به سر بينه مى‌دويد و از سر بينه به عجله، در حمّام را به هم مى‌زد و وارد مى‌شد. بچّه‌اش توى كوچه، و يا سر تون حمّام، خاك‌بازى مى‌كرد؛ از او تشويشى نداشت. ولى از شوهرش هيچ خبرى نبود. همه نظاميان را ول كرده بودند، ولى از او اثرى نبود. مردم مى‌گفتند جنگ است. جنگ چه جورى است؟ فقط نظامى‌ها را به جنگ مى‌برند يا با «آروپلان» هم جنگ مى‌كنند؟ يعنى شوهر او هم جنگ بلد است؟ ممكن است از جنگ زنده برگشت؟ ... بيش از اين، عقلش به جايى قد نمى‌داد. مشاعر خود را از دست داده بود.

نمى‌دانست چه كند. ترس برش داشته بود. تا به حال خيال مى‌كرد در حمّام تنها مانده و مى‌پنداشت هم اكنون طاق خيسيده آن به سرش فرو خواهد آمد و نظامى‌هاى كف حمّام را خواهد شكست و او را در خاكستر گرم گربه‌روهاى حمّام، براى هميشه دفن خواهد كرد. ولى اين مرتبه كه تو آمد، يك دفعه چشمش به پيرزنك افتاد! دلش آرام شد. سرگيجه‌اش نشست. يكى دو تا نفس بلند و راحت كشيد و با آرامى تمام به پيرزنك نزديك شد نشست تا او را صدا كند.

«خانم! ... خانم! ...» پيرزن خواب سنگينى داشت. بگوم با خود گفت:

«عجب سر نترسى داره! برعكس همه پيرزن‌ها ...» و دوباره بلندتر صدا كرد:

«خانم! ... مادر؟ ... باجى!»

پيرزنك غلتى زد، كاغذ حناى سر خود را مرتّب كرد، خميازه شلى كشيد و گفت:

«چى ميگى؟! ننه من كه گفتم كيسه نمى‌كشم.» «مادر! من كيسه‌كش نيستم. اومدم صدات كنم پاشيم درريم.»