داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢٤
وحشت و اضطراب، همچون سيلى پر جوش و خروش، به سمت آخر شهر، به طرف بازارها مىدويد. به هر جا كه مىرسيد، جنجال عظيمى به راه مىانداخت و هراسى بزرگ در دلها مىافكند.
موجى از وحشت به بازار افتاد. از سر همه چيز گذشت. همه را در مسير خود غلتاند و در پشت سر، يك سكوت، يك آرامش مرگبار باقى گذاشت. آرامشى كه در ميان آن، از آن دورها، فقط سر و صداى پيت حلبى سربازان بىخانمان شنيده مىشد.
در يك چشم به هم زدن، درهاى آهنى با صداهاى مهيب پايين كشيده شدند و بازار، پس از يك هيجان و اضطراب عجيب، از نفس افتاد و ... همه رفتند.
بعد انعكاس ضربت گامهاى يك عدّه سرباز، منظّم، و همآهنگ، زير طاقهاى اوّل بازار پيچيد. در جلو، يك تيمسار خيلى بادكرده، دست به روى پنج تير ظريف خود نهاده، و در عقب، يك گروه سرباز، با تفنگهاى نو و دست نخورده، در حال پيشفنگ، همه محكم پا مىكوبيدند. بازار خلوت بود؛ غير از اينها، پاسبان وظيفهشناسى كه هنوز پاسگاه سر بازار زرگرهاى خود را رها نكرده بود، تنها كسى بود كه زير طاقهاى بازار نفس مىكشيد.
تيمسار جلوى او ايستاد، پاسبان سيخ شد، وكيل باشى فرمان ايست داد و جناب تيمسار شروع كردند:
«پدر سوخته مادر قحبه! چرا گذاشتى بازار رو ببندن!؟» «جه ... جه ... جناب تيمسار من بىتقصيرم ...» ولى نه تنها بازار، بلكه همه شهر تعطيل شده بود!
مردمى كه نگذاشتهاند افق كوتاه فكرشان از چهار ديوارى خانه و دكّانشان، فراتر برود، مىپنداشتند تمام اين دعواها و جنجالها، فقط و فقط، بر سر لحاف پاره آنان است. اين بود كه خود را باخته بودند و از وحشت دست و پاى خود را گم كرده بودند.
وحشت و اضطراب هنوز به سوى جنوب شهر مىدويد. ولى هو پيچيده بود كه سر كورهها را بمباران كردهاند! مردم گيج شده بودند. پس به كجا فرار كنند؟!
موج ترس، از سر تمام محلّههاى شهر گذشت. در خانهها بسته شد. پردهها را انداختند. بيشتر مردم حتّى نمىدانستند در برابر اين خطر پوچ، چهگونه به دفاع بپردازند. يك ماه پيش، اوراقى براى تعليم طرز دفاع در مقابل خطرات هوايى، از طرف حكومت منتشر شده بود؛ ولى كى سواد داشت؟ و آنها هم كه سواد داشتند، كجا حال اين كارها را داشتند؟ اين دسته از مردم، همگى، در مقابل اين همه هياهو،