داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٨

كرد و وقتى آن دو نفر، كركركنان دور شدند، يواش يواش روى زمين نشست و از حال رفت.

همه خيال مى‌كردند زير دست و پاى مردم مانده و حالش به هم خورده است، ولى خودش نفهميد چه‌طور شد كه سكته نكرد. حتما خدا خيلى به او رحم كرده بود.

فقط دو روز خانه خوابيد و در همان دو روز، زنش براى اوّلين بار، آقاى محلّ و مؤمنان دو آتشه و مسجد بروى محلّ را كه به عيادت شوهرش آمده بودند، در تنها اتاق مخروبه‌شان، به چايى با شكرپنير پذيرايى كرد.

بابا صالح، در حالى كه بغضش تركيده بود و سخت گريه مى‌كرد، براى تمام كسانى كه به عيادتش آمدند، گفت كه يكى از آن دو نفر باتون‌دار كه به بساط درهم پاشيده او بلندتر خنديده بود، همان آژدان آن شبى، همان مردكه نكره‌اى بود كه بى‌مقدّمه باتون خود را كشيده بود و براى كمر شمع‌ها حواله رفته بود.