داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٦

قدمى، يك دور مى‌ايستادند. نوحه‌خوان را سر چهارپايه مى‌كردند و دو دستى سينه مى‌زدند و «يا حسين» مى‌كشيدند و همين‌طور كم‌كم به مسجد نزديك مى‌شدند.

بابا صالح روحش تازه شده بود. مدّت‌ها بود صداى نوحه و ناله هيچ عزادارى را نشنيده بود. منبر را به حال خود رها كرد. دامن عباى خود را به صورت گرفت و هاى‌هاى به گريه افتاد.

شمع قدى گرگر مى‌كرد و بد مى‌سوخت. شمع‌ها، بعضى در مقابل بى‌قرارى عزاداران به رقّت آمده بودند؛ اشك مى‌ريختند و سر تعظيم خم مى‌كردند؛ و بعضى كه از اين همه گذشت و مردانگى مبهوت شده بودند، خشكشان زده بود و با تعجّب و حيرت راست ايستاده بودند و بر اين بساط مى‌نگريستند. هوا خيلى سرد شده بود.

شهر از حركت مى‌افتاد و صداى نوحه دسته عزاداران بر سر تاريكى سنگين شهر، در همه‌جا مى‌پيچيد و به گوش همه كس مى‌رسيد.

شمع‌ها مى‌سوختند. بابا صالح مى‌گريست. عزاداران فرياد مى‌زدند و معلوم نشد از كجا، يكدفعه خبر رسيد كه پاسبان‌ها مى‌آيند! به يك چشم به هم زدن، تمام اهل دسته با خبر شدند. همه، يك دم، از سينه زدن دست كشيدند؛ صداهاى خود را بريدند و به آخر خيابان، با ترس و انتظار، چشم دوختند. چند نشان گرد و پهن، در روشنايى بى‌رمق چراغ خيابان، از دور برق زد، ... و خودبه‌خود دسته به سوى در مسجد نزديك هجوم آورد ...

آزادى تظاهرات مذهبى رسما اعلام شده بود. شايد كسانى هم كه سواد داشتند، آن را در روزنامه‌ها خوانده بودند؛ و حتما روضه‌خوان‌ها نيز آن را بر سر منابر اعلام كرده بودند؛ و به همان مناسبت، در آخر منبر خود شاه اسلام‌پناه و رييس الوزراى دين‌دار خود را دعا كرده بودند؛ ولى ترس عظيمى كه همه از اين نشان‌هاى پهن داشتند و خاطره بيست ساله تلخى كه از رفتار پاسبان‌ها، در ماه‌هاى عزيز در خاطر همه بود، براى مردم، بيش از يك اعلان عمومى واقعيّت داشت.

حتّى در اين چند شب عزيز، حكومت نظامى هم ملغى شده بود. ولى مردم- عزاداران آن دسته- حتما به همراه نشان‌هاى پهن پاسبان‌ها، برق سر نيزه قزّاق‌ها را نيز ديده بودند؛ يا براى خود مجسّم كرده بودند. و مى‌پنداشتند الآن چوب باتون‌ها خواهد بود و نوك چكمه‌ها و قنداق تفنگ‌ها. اگر مى‌ايستادند كه ... هيچ ... مردش نبودند. و اگر فرار مى‌كردند، با يك سوت، از هر گوشه‌اى، مثل مور و ملخ، پاسبان و نظامى سبز مى‌شد. پس يك راه چاره بيش‌تر نبود و آن هم اين كه همه به مسجد پناه بيآورند.

همه بدون اين كه با هم مشورتى كرده باشند، و يا وقت آن را داشته باشند، متّفقا