داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٥
صداى رساى خود را كه از ته حنجره كار كرده و پير شدهاش- كه شايد از سوت يك كارخانه پارچهبافى كهنه انگليس هم بيشتر كار كرده بود- از سوراخهاى تنگ سقف بازارچه به گوش بندگان خدا مىرساند. و گاهى موقع اذان گفتن، چشمش كه به نانوايى رو به رو مىافتاد، به يادش مىآمد كه وقتى شازده فرمانفرما رييس بلديه شهر بود، او خيلى جوان بود و روزى كه در همين بازارچه، به فرمان او يك شاطر نانوايى را به تنور انداخته بودند، او حاضر و ناظر بود! امّا صرفنظر از اين خاطره، زندگى او به قدرى يك نواخت شده بود كه نقاط مشخّص و برگزيدهاى در ميان آن كمتر مىشد يافت. سالهاى عمر او و خاطرات محو و گنگ آن، بيابان گستردهاى را مىماندند كه تپّههاى كوچك و شنى آن، هر دم با يك نسيم ملايم، به صورت گرد و غبار نرمى در ميان آسمان تاريك آن محو و نابود شوند و هميشه بر آن يك همسطحى بىپايان حكمروايى كند.
و اكنون صداى او كه هر اذان صبح، به همراه كلمات مقدّسى كه چون از راه دور مىرسند، گنگ و محو شدهاند، شايد تمام اهل محلّ را از خواب بيدار مىكند، ... امّا ديگر نشاطى در كسى برنمىانگيزد. شايد خود او هم اكنون، به اين حقيقت پى برده باشد. صداى او همچون نواى لرزان قرآن خوانى است كه در يك شب جمعه دير وقت، از ميان گورستان كهنهاى به خواندن الرحمن بلند باشد.
حالا ديگر آنچه كه ديگران را سخت متأثّر مىسازد، در او اندك سرور يا اندوهى ايجاد نمىكند. ولى هنوز كه هنوز است، يك خاطره در فكر او زنده مانده و هر شب قتل، فكرش را ناراحت مىكند؛ اين كه چرا آن مردكه نفهم، در آن شب عزيز، آن بىاحترامى را نسبت به او و منبر و دستگاهش روا داشته بود؟
نواى گنگ و بم نوحه دستهاى كه از دور مىآمد، كمكم، روشنتر، و واضحتر به گوش مىرسيد. قزّاقبازى تمام شده بود و مردم آزادى يافته بودند. كمكم صداها بلندتر و كلمات نوحهاى كه خوانده مىشد، مقطّعتر شنيده مىشد. دسته نزديك مىگرديد. علم و كتل و چراغى در كار نبود. ولى در نور ضعيف چراغهاى خيابان، سينههاى لخت و عرق كرده عزاداران برق مىزد.
دسته بزرگى بود. در جلو، بچّهها، با نوحه مخصوصى كه مىخواندند، تندتر و فاصلهدارتر، مىآمدند. و در عقب، مردهاى لخت و به هيجان آمده، با صداى نكره و رگهدار خود، كلمات نوحه را در ميان حلق و دهان خود غلت مىدادند و بعد، سنگين و آهنگدار، به ميان هواى سرد و زننده خيابان رها مىكردند.
همه به تأنّى پيش مىآمدند؛ عجلهاى نداشتند؛ و با اطمينان تمام، در هر ده